آهسته، آهسته در باد!

114

نوشته: پاتریشیا های‌اسمیت

ترجمه: نسیم بنایی

پاتریشا های‌اسمیت (در اصل ماری پاتریشا پلانگمن) (1995-1921) در فورت ورث تگزاس به دنیا آمد و در دوران کودکی به نیویورک نقل مکان کرد. کمی بعد از کالج برنارد فارغ‌التحصیل شد. مادرش پنج ماه پیش از تولد او از پدرش جدا شد و تلاش کرد با مصرف تربانتین او را سقط کند. درنتیجه جای تعجب نیست که رابطه آن‌ها با هم چندان صمیمانه نبوده ‌است. های‌اسمیت در سال 1963 برای همیشه به اروپا رفت و آن‌جا به موفقیت‌های بزرگ‌تری هم به لحاظ انتقادی و هم به لحاظ اقتصادی نسبت به آمریکا دست پیدا کرد.

نخستین داستان کوتاه او با عنوان «هرویین» کمی پس از فارغ‌التحصیلی‌اش در هارپرز بازار به چاپ رسید و به‌عنوان یکی از 22 داستانِ برتر سال 1945 انتخاب شد. نخستین رمانش با عنوان «غریبه‌ها در یک قطار» (1950) را در حالی نوشت که هنوز دهه 20 ‌سالگی‌اش خارج نشده ‌بود و زمانی ‌که آلفرد هیچکاک از آن برای فیلمش الهام گرفت، شوری تازه در او آفرید؛ هیچکاک بر اساس همین داستان، فیلمی را در سال 1951 کارگردانی کرد که رابرت واکر و فارلی گرنجر در آن ایفای نقش می‌کردند. بیش از 20 فیلم بر اساس سی کتابِ های‌اسمیت (22 رمان و هشت مجموعه داستان کوتاه) ساخته شده که اکثر آن در فرانسه تولید شده‌ است. های‌اسمیت را بیش از نخستین رمانش به‌خاطر مجموعه تام ریپلی قاتل و دزدِ مرموز و منحرف می‌شناسند که با «آقای ریپلیِ بااستعداد» (1955) شروع شد و با «ریپلی زیر زمین» (1970)، «بازیِ ریپلی» (1974)، «پسری که ریپلی را تعقیب می‌کرد» (1955)، «ریپلی زیر آب» (1991) ادامه پیدا کرد. از قضا آثار و کتاب‌هایش پس از مرگش با استقبال بیشتری مواجه شد، به‌ویژه وقتی آنتونی مینگلا در سال 1999 «آقای ریپلی بااستعداد» را به فیلم تبدیل کرد. مت دیمون، گوئینت پالترو، جود لا و کیت بلانشت در آن فیلم بازی می‌کردند. به دنبال آن نیز «بازیِ ریپلی» (2002) با بازیگریِ جان مالکویچ اکران شد.

«آهسته، آهسته در باد» به گفته های‌اسمیت در مقدمه کولرها (1990) داستان مورد علاقه‌اش بوده که در مجموعه‌ای داستانی برای سریال‌های تلویزیونی نوشته ‌است. او اذعان کرده که عنوان داستان الهام‌گرفته از یک دستیار ریچارد نیکسون رئیس‌جمهوریِ آن زمانِ ایالات متحده آمریکاست که گفته دوست دارد یک دشمنِ به‌خصوص را در حال پیچ‌وتاب خوردن آهسته، آهسته در باد تماشا کند. این داستان نخستین بار در مجموعه «آهسته، آهسته در باد» (1976) منتشر شد.

*************************************************************************************

ادوارد «اسکیپ» اسکیپرتون بیشترِ اوقات زندگی‌اش را با خشم می‌گذراند. طبیعتش این‌طور بود. وقتی تنها یک پسربچه بود، اخلاق خیلی بدی داشت؛ و حالا به‌عنوان یک مرد هم! در برابر آدم‌های کُند یا گیج صبرش را از دست می‌داد. همیشه خدا هم با این قبیل آدم‌ها در محل کارش مواجه می‌شد. کارش مشاوره به شرکت‌های مدیریتی بود و در این کار حسابی خبره بود: زود می‌فهمید آدم‌ها کجای کار را اشتباه می‌کنند و با صدایی بلند و رسا به آن‌ها می‌گفت چطور آن را درست یا بهتر انجام بدهند. مدیرهای شرکت‌ها هم همیشه به توصیه‌هایش گوش می‌دادند.

حالا اسکیپرتون 52 ساله بود. همسرش دو سال پیش‌تر او را ترک کرده ‌بود، دیگر نمی‌توانست اخلاق گَندِ او را تحمل کند. با مردی آرام که استاد دانشگاه در بوستون بود، آشنا شده ‌بود؛ از اسکیپ طلاق گرفته ‌بود و با آن استاد ازدواج کرده ‌بود. اسکیپ خیلی تقلا کرد دخترش مگی را که آن زمان 15 ساله بود، پیش خودش نگه دارد. بالاخره با کمک یک وکیل باهوش موفق شد.

چند ماه پس از جدایی از همسرش، دچار حمله قلبی شد. شش ماه بعد بهتر شده‌ بود، اما پزشک معالجش توصیه‌ای جدی به او کرد.

«همین امروز باید دور سیگار و الکل را خط بکشی، وگرنه خودت را یک مُرده تصور کن اسکیپ! به‌علاوه به نظرم باید از دنیای کسب‌وکار هم خداحافظی کنی. به اندازه کافی پول جمع کردی. چرا یک مزرعه کوچک نمی‌خری و برای یک زندگی آرام به روستا نمی‌روی؟»

این‌طور شد که اسکیپ جست‌وجو را آغاز کرد و کمی بعد مزرعه‌ای کوچک با یک خانه روستاییِ دِنج در «مین» خرید. رودخانه‌ای کم‌عرض به نام کلداستریم از انتهای آن باغ عبور می‌کرد. به همین خاطر به آن خانه کلداستریم هایت می‌گفتند. یکی از مردهای آن اطراف به نام اندی هامبرت را پیدا کرد تا در مزرعه زندگی کند و کارهای او را انجام بدهد.

مگی از مدرسه خصوصی‌اش در نیویورک به مدرسه‌ای در سوییس رفته ‌بود و تنها برای تعطیلات به خانه می‌آمد. اسکیپ دور سیگار و الکل را خط کشید: هر بار تصمیم به کاری می‌گرفت، بدون معطلی آن را انجام می‌داد. کارهای زیادی در مزرعه بود که می‌توانست سر خودش را با آن‌ها گرم کند. به اندی کمک می‌کرد در زمین زراعتیِ پشت خانه ذرت بکارد؛ دو گوسفند خریده ‌بود تا علف‌های اطراف خانه را بخورند و کوتاه نگه دارند و یک خوک که به‌زودی دوازده بچه‌خوک به دنیا می‌آورد.

تنها یک چیز بود که آزارش می‌داد: همسایه‌اش. پیتر فرازبی مالک زمین کنار دستیِ اسکیپ و هم‌چنین مالک حاشیه رودخانه کلداستریم بود و درنتیجه حقِ ماهی‌گیری در رودخانه با او بود. اسکیپ دوست داشت هر از گاهی ماهی‌گیری کند. به‌علاوه دلش می‌خواست وقتی از خانه‌ای که مال خودش است، به منظره رودخانه نگاه می‌کند، آن بخش را متعلق به خودش بداند. اما وقتی پیشنهاد خرید حق ماهی‌گیری را داد، فرازبی درخواستش را رد کرد. البته اسکیپ به همین راحتی تسلیم نشد. یک هفته بعد به فرازبی زنگ زد و او را برای یک دورهمی در خانه‌اش دعوت کرد. فرازبی با کادیلاکِ جدیدش که مردی جوان پشت فرمانش نشسته‌ بود، از راه رسید. آن مرد جوان را معرفی کرد، پسرش پیتر بود. فرازبی مردی نسبتا قدکوتاه و لاغر بود با چشم‌های سرد خاکستری.

او گفت: «خاندان فرازبی زمینشان را نمی‌فروشند. ما همین زمین را از سیصد سال پیش داشته‌ایم و رودخانه همیشه مال ما بوده‌ است. نمی‌فهمم شما چرا آن را می‌خواهید.»

اسکیپ گفت: «من فقط دلم می‌خواهد تابستان‌ها کمی ماهی‌گیری کنم. و تصور می‌کنم شما هم موافق باشید که رقم پیشنهادیِ من بد نیست؛ 20 ‌هزار دلار برای حدود 200 متر حق ماهی‌گیری. دیگر هیچ‌وقت در عمرتان چنین پیشنهادی دریافت نخواهید کرد.»

فرازبی لبخند کوتاهی زد و گفت: «من علاقه‌ای به عمر خودم ندارم. من پسر دارم.»

پسر خوش‌تیپ و چهارشانه بود با موهای مشکیِ تیره و قدبلندتر از پدر. دست‌به‌سینه آن‌جا نشسته‌ بود و به نظر می‌آمد همان طرز برخوردِ منفیِ پدرش را دارد. با این وجود لبخند می‌زد؛ وقتی آن‌جا را ترک می‌کردند، گفت: «شما این خانه را خیلی باصفا درست کرده‌اید آقای اسکیپرتون.» اسکیپ خوشش آمد. او برای انتخاب مبلمانی مناسبِ اتاق نشیمن خیلی گشته ‌بود.

فرازبی گفت: «به نظرم شما به چیزهای قدیمی علاقه دارید. نمونه‌اش مترسکی که وسط زمینتان گذاشته‌اید؛ سال‌ها بود چنین چیزی این اطراف ندیده ‌بودم.»

اسکیپ گفت: «می‌خواهم این‌جا ذرت بکارم. به نظرم باید برای مزرعه ذرت مترسک داشته‌ باشید.»

پیترِ جوان نگاهی به قاب عکس مگی انداخت که روی میزی در اتاق نشیمن بود و گفت: «چه دختر زیبایی.»

اسکیپ چیزی نگفت. این دیدار به شکست ختم شده ‌بود. اما او عادت به شکست نداشت. نگاهی به چشم‌های سردِ خاکستریِ فرازبی انداخت و گفت: «من یک فکر دیگر هم دارم. می‌توانم این رودخانه را برای تمام مدت عمرم کرایه کنم و سپس رودخانه دوباره به شما و بعد هم به پسرتان باز می‌گردد. سالانه پنج‌هزار دلار به شما می‌دهم.»

«بعید می‌دانم آقای اسکیپرتون. ممنون بابت نوشیدنی و… خداحافظ.»

همان‌طور که آن‌ها به سمت کادیلاکشان می‌رفتند، اسکیپ به اندی گفت: «مردکِ احمق.» اما لبخند می‌زد. به‌هرحال زندگی مثل یک بازی است. گاهی می‌برید و گاهی می‌بازید.

اوایل ماه می بود. ذرتی که کاشته بودند، کم‌کم سر از خاک درمی‌آورد. اسکیپ و اندی به کمک هم مترسکی را با چوب درست کردند؛ یک تکه چوب برای بدن و سرش و یکی برای بازوهایش، دو تا هم برای پاهایش. یک کت و شلوار قدیمی هم که اندی پیدا کرده، تنش کردند و بعد اسکیپ یکی از کلاه‌های قدیمی‌اش را بر سر مترسک گذاشت.

هفته‌ها گذشت و ذرت‌ها قد کشیدند. اسکیپ به شیوه‌های مختلفِ آزارِ فرازبی فکر کرده‌ بود تا بتواند وادارش کند آن بخش از رودخانه را به او کرایه بدهد.

اما وقتی مگی برای تعطیلات تابستان به خانه آمد، همه ‌چیز را درباره فرازبی فراموش کرد. اسکیپ به استقبال دخترش در فرودگاه نیویورک رفت و بعد تا خودِ مین رانندگی کردند. دختر در نگاه اسکیپ قد کشیده‌ بود؛ بی‌شک زیباتر هم شده‌ بود.

اسکیپ گفت: «برایت یک چیز غافل‌گیرکننده در خانه دارم.»

«آه… یک اسب، شاید؟»

اسکیپ فراموش کرده ‌بود که او سرگرم یادگیریِ اسب‌سواری است. «نه اسب نیست.» غافل‌گیری‌اش یک تویوتای قرمز بود. دست‌کم به‌خاطر داشت که در مدرسه مگی به آن‌ها رانندگی یاد داده‌اند. مگی هیجان‌زده شده ‌بود؛ بازوهایش را دور گردن اسکیپ حلقه کرد و گفت: «تو خیلی مهربونی! و خیلی خوبی!»

صبح روز بعد اسکیپ و مگی برای رانندگی با ماشین جدید بیرون رفتند. طرف‌های عصر بود که مگی از پدرش پرسید می‌تواند برای ماهی‌گیری به رودخانه برود. باید به دخترش می‌گفت که نمی‌توانست و دلیلش را برایش توضیح می‌داد.

«راستش مهم نیست، کارهای زیادی هست که می‌توان انجام داد.» مگی از پیاده‌روی، مطالعه و انجام کارهای کوچک در خانه لذت می‌بُرد.

یک روز عصر که مگی با تویوتایش و سه ماهی به خانه آمد، اسکیپ متعجب شد. نگران بود که مبادا دخترش برخلاف دستورات او از رودخانه ماهی گرفته ‌باشد.

«این‌ها را از کجا آوردی؟»

«پسری را دیدم که این‌جا زندگی می‌کند. هر دو می‌خواستیم بنزین بزنیم؛ او خودش را معرفی کرد. گفت عکس من را در خانه شما دیده‌ است. بعد با هم قهوه خوردیم.»

«پسر فرازبی؟»

«بله؛ خیلی مهربان است. شاید فقط پدرش است که مهربان نیست. به‌هرحال پیت به من گفت: «بیا امروز عصر با هم ماهی‌گیری کنیم» و من هم رفتم.»

«من نمی‌خواهم. خواهش می‌کنم مگی! اصلاً نمی‌خواهم با فرازبی‌ها گرم بگیری.»

مگی تعجب کرد، اما چیزی نگفت.

روز بعد مگی گفت به روستا می‌رود تا کفش بخرد و حدود سه ساعت خانه نخواهد بود. اسکیپ به هزار زحمت جلوی خودش را گرفت تا چیزی از او نپرسد.

صبح شنبه مگی گفت به یک مهمانی در نزدیک‌ترین شهر به آن‌جا دعوت شده و قرار است به آن مهمانی برود.

اسکیپ با عصبانیت گفت: «می‌توانم حدس بزنم با چه کسی می‌روی.»

«تنها می‌روم، قول می‌دهم. دخترها برای مهمانی رفتن به پسرها نیازی ندارند.»

اسکیپ می‌دانست که نمی‌تواند مانع مهمانی رفتنِ او بشود. اما اطمینان داشت که پسر فرازبی هم آن‌جاست. و می‌دانست چه اتفاقی قرار است بیفتد. دخترش عاشق پیتر فرازبی شده‌ بود.

مگی آن شب خیلی دیر به خانه آمد، بعد از آن‌که اسکیپ خوابیده‌ بود. برای صبحانه کاملا شاد و سرحال به نظر می‌آمد.

اسکیپ گفت: «فکر کنم پسر فرازبی هم در مهمانی بوده‌ است.»

«نمی‌فهمم چرا سرِ لج با او برداشته‌اید پدر.»

«نمی‌خواهم عاشق یک بچه‌دهاتیِ بی‌سواد بشوی. من تو را به بهترین مدرسه‌ها فرستاده‌ام.»

مگی ایستاد. «پیت سه سال در دانشگاه هاروارد درس خوانده ‌است. من تقریبا 18 ساله هستم پدر. قرار نیست کسی به من بگوید چه کسی را می‌توانم ببینم و چه کسی را نمی‌توانم.»

اسکیپ فریاد زد: «آن‌ها وصله تنِ ما نیستند.»

مگی از اتاق خارج شد.

اسکیپ در تمام مدت هفته بعد حالش خراب بود. همیشه در دنیای کاری‌اش می‌توانست آدم‌ها را وادار کند همان کاری را انجام بدهند که خودش می‌گوید، اما نمی‌توانست دخترش را وادار به کاری بکند.

عصر شنبه بعدی مگی گفت به یک دورهمی دعوت شده‌ است. برنامه در خانه پسری به نام ویلمرز بود که مگی او را در مهمانی قبلی دیده ‌بود. صبح یک‌شنبه بود و مگی هنوز به خانه نیامده ‌بود. اسکیپ با ویلمرز تماس گرفت.

یک صدای پسرانه به او گفت مگی خیلی زود از مهمانی رفت.

«تنها بود؟»

«نه، با پیت فرازبی بود. ماشینش را این‌جا گذاشته ‌است.»

اسکیپ احساس کرد خون به چهره‌اش دویده ‌است. وقتی گوشی تلفن را برمی‌داشت تا به خانه فرازبی زنگ بزند، دستانش می‌لرزید. فرازبیِ بزرگ تلفن را جواب داد. گفت مگی آن‌جا نیست و پسرش هم در آن لحظه بیرون است.

«منظورت چیست؟ آن‌جا بود و الان بیرون رفته؟»

«آقای اسکیپرتون، پسر من کار خودش را دارد، اتاق خودش، کلید خودش، زندگیِ خودش. من قرار نیست.»

اسکیپ گوشی تلفن را سر جایش کوبید.

مگی عصر یک‌شنبه و صبح دوشنبه هم به خانه بازنگشت. اسکیپ نمی‌خواست پای پلیس به میان بیاید. سه‌شنبه بود که نامه‌ای از مگی به دستش رسید، نامه از بوستون می‌آمد. او گفته ‌بود به همراه پیت فرار کرده تا با هم ازدواج کنند.

… شاید به نظرتان ناگهانی بیاید، اما ما عاشق هم شده‌ایم و می‌دانیم چه کار می‌کنیم. من نمی‌خواستم به مدرسه برگردم. لطفا برای پیدا کردنِ من تلاش نکنید. هفته آینده از من باخبر می‌شوید. متاسفم که ماشین جدیدِ دوست‌داشتنی‌ام را آن‌جا گذاشتم.

دوستدارتان تا همیشه

مگی

اسکیپ دو روزِ تمام از خانه بیرون نرفت و تقریبا یک لقمه هم غذا نخورد. احساس می‌کرد مُرده ‌است. اندی خیلی نگرانش بود. یک روز که می‌خواست برای خرید به روستا برود، از اسکیپ خواست با او بیاید.

وقتی اندی برای خرید رفت، اسکیپ در ماشین نشست و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد. همان‌طور که خیره مانده بود، ناگهان چهره‌ای در خیابان نظرش را جلب کرد. فرازبیِ بزرگ! امیدوار بود فرازبی او را در ماشین ندیده‌ باشد، اما دیده ‌بود. بدون لحظه‌ای تردید لبخندی کوتاه و نفرت‌انگیز تحویلش داد. اسکیپ به‌خوبی می‌دانست چقدر از فرازبی متنفر است. از شدت خشم خونش به جوش آمده ‌بود و از این بابت خوشحال بود: دوباره خودش بود. فرازبی باید تنبیه می‌شد! شروع کرد به نقشه کشیدن.

عصر همان روز اسکیپ به اندی گفت تعطیلات آخر هفته را برود و برای خودش خوش بگذراند. سیصد دلار به او داد و گفت: «یک تعطیلاتِ حسابی حق توست!»

اندی عصر شنبه با ماشین از آن‌جا رفت. همان لحظه اسکیپ تلفن را برداشت و با فرازبیِ بزرگ تماس گرفت تا به او بگوید وقت آن رسیده با هم آشتی کنند. فرازبی غافل‌گیر شده‌ بود، اما قرار گذاشت یک‌شنبه صبح حدود ساعت 11 به خانه او برود تا با هم صحبت کنند. رأس ساعت 11 با کادیلاکش آمد، تنهایی.

اسکیپ خیلی سریع کارش را انجام داد. تفنگ سنگینش را آماده در دست گرفت و به محض این‌که فرازبی از در داخل شد، چندین ضربه با انتهای اسلحه به سرِ او زد تا وقتی مطمئن شد فرازبی مُرده ‌است. بعد لباس‌های او را بیرون آورد و پارچه‌ای کهنه دور بدنش پیچید. لباس‌های فرازبی را در شومینه آتش زد و ساعت و حلقه‌اش را در کِشویی مخفی کرد.

کمی بعد دستش را دور جنازه فرازبی حلقه کرد و کِشان‌کِشان او را از خانه به مزرعه نزدیکِ مترسک بُرد. ذرت‌ها را چیده ‌بودند. مترسک را برداشت و لباس‌ها را از تنِ چوب بیرون آورد. کت‌وشلوار قدیمی را تنِ فرازبی کرد و پارچه‌ای دور صورتش پیچید. بعد هم کلاه را روی سرش گذاشت.

وقتی مترسک دوباره سرپا شد، تقریبا مثل همان قبلی به نظر می‌آمد. اسکیپ درحالی‌که به خانه برمی‌گشت، به همه ‌چیز با دقت نگاه می‌کرد و خودش را بابت این کار تحسین می‌کرد.

مشکل جسد را به‌راحتی حل کرده ‌بود.

سپس ساعت و حلقه فرازبی را زیر گُلی در باغچه‌اش دفن کرد. حالا ساعت دوازده‌ونیم بود و باید فکری به حال کادیلاک می‌کرد. ماشین را به جنگلی در همان اطراف برد و آن را همان‌جا گذاشت. البته پیش از این‌که ماشین را ترک کند، اثر انگشتش را پاک کرد. کسی آن اطراف نبود.

به محض این‌که به خانه رسید، زنی از منزل فرازبی با او تماس گرفت (به گمانِ اسکیپ، خدمتکارش بود)، می‌خواست بداند آیا فرازبی هنوز آن‌جاست. او به زن گفت فرازبی حدود ساعت 12 از خانه رفته و به او هم نگفته به کجا می‌رود. همین را عصر هم به پلیس گفت که به ملاقاتش آمده‌ بود و بعد هم به مگی که از بوستون با او تماس گرفته ‌بود. به نظرش دروغ گفتن درباره فرازبی خیلی ساده بود.

اندی صبح روز بعد یعنی دوشنبه به خانه برگشت. او ماجرا را در روستا شنیده ‌بود و می‌دانست پلیس ماشین فرازبی را در جنگلی همان اطراف پیدا کرده ‌است. چیزی نپرسید.

هفته بعد اسکیپ زمان زیادی را صرف تماشای مترسک از پنجره اتاقش در طبقه بالا کرد. او با رضایت خاطر به جسد فرازبی نگاه می‌کرد که خشک می‌شد؛ آهسته، آهسته در باد.

10 روز بعد پلیس به همراه یک کارآگاه دوباره به آن‌جا آمد. آن‌ها خانه و زمین اسکیپ را جست‌وجو کردند و نگاهی به دو اسلحه‌اش انداختند. هیچ‌چیز مشکوکی پیدا نکردند.

عصر همان روز مگی به دیدار اسکیپ آمد؛ او به همراه پیت در خانه فرازبی بودند. باورِ ازدواج او برای اسکیپ بسیار سخت بود.

مگی گفت: «پیت خیلی نگران و غمگین است. وقتی آقای فرازبی به دیدار شما آمد، ناراحت بود؟»

اسکیپ خندید. «نه، خیلی هم خوشحال بود! کاملا از ازدواج شما رضایت‌خاطر داشت. قرار است در خانه فرازبی زندگی کنید؟»

«بله. من بعضی چیزها را با خودم می‌برم.»

او به نظر سرد و غمگین می‌آمد و همین اسکیپ را ناراحت می‌کرد.

***

یک روز اندی گفت: «من می‌دانم چه چیزی در آن مترسک است.»

اسکیپ پرسید: «می‌دانی؟ حالا چه کار می‌کنی؟»

اندی با لبخندی جواب داد: «هیچی. هیچ‌کار»

«شاید پول می‌خواهی اندی؟ پاداش، برای سکوت؟»

اندی با آرامش گفت: «نه آقا. من چنین آدمی نیستم.»

اسکیپ سر درنیاورد. او به مردهایی عادت داشت که عاشق پول بودند و بیشتر و بیشتر می‌خواستند. اندی فرق داشت. او مرد خوبی بود.

برگ‌ها تن درختان را رها می‌کردند و زمستان از راه می‌رسید. بچه‌های آن محله خودشان را برای جشن عصر 31 اکتبر آماده می‌کردند؛ جشنی که در آن همه لباس‌های مخصوص می‌پوشیدند، چیزهای ویژه می‌خوردند، آتش روشن می‌کردند و دور آن سرگرم رقص و پایکوبی می‌شدند. آن روز عصر هیچ‌کس به خانه اسکیپ نیامد. در خانه فرازبی مهمانی بود. او می‌توانست صدای موسیقی را از دور بشنود. دخترش را در حال رقص و پایکوبی تصور کرد که اوقات خوشی را می‌گذرانَد. اسکیپ تنها بود، برای نخستین بار در تمام عمرش. تنها. با تمام وجودش یک نوشیدنی می‌خواست، اما تصمیم گرفت سر عهدش با خودش باقی بماند.

همان لحظه نوری کم‌سو را در حال حرکت از پنجره دید. نگاهی به بیرون انداخت. صفی از آدم‌ها، چراغ به دست از مزرعه‌اش عبور می‌کردند. خشم و ترس وجودش را پر کرد. آن‌ها در زمین او بودند! و حق نداشتند! و او می‌دانست که آن‌ها بچه هستند. آدم‌هایی که می‌دید، کوچک بودند.

پایین آمد و به سمت زمین زراعتی دوید. فریاد زد: «چه غلطی می‌کنید؟ گُم شوید از زمین من بیرون بروید!»

بچه‌ها صدای او را نمی‌شنیدند. با هم شعر می‌خواندند. «ما می‌خواهیم مترسک را بسوزانیم…»

اسکیپ زمین خورد و زانویش آسیب دید. «از زمین من گورتان را کم کنید.» حالا بچه‌ها صدایش را شنیده بودند، مطمئن بود، اما باز هم پیش می‌رفتند. می‌خواستند قبل از او به مترسک برسند. ناگهان صدای جیغ شنید. آن‌ها به مترسک رسیده‌ بودند.

جیغ و فریاد بیشتر می‌شد، فریاد‌هایی آمیخته با ترس و وحشت.

شاید دستشان جنازه را لمس کرده ‌بود.

اسکیپ به طرف خانه برگشت. این از پلیس هم بدتر بود. تک‌تک بچه‌ها به پدر و مادرشان می‌گفتند آن‌جا چه چیزی پیدا کرده‌اند. اسکیپ می‌دانست به آخر خط رسیده ‌است. مردهای زیادی را در دوران کارش دیده بود که به آخر خط رسیده‌اند. می‌دانست که برخی از آن‌ها خودشان را از پنجره به بیرون پرت می‌کردند.

اسکیپ یک‌راست به سراغ تفنگش رفت. سر لوله تفنگ را در دهانش گذاشت و ماشه را چکاند. وقتی بچه‌ها از مزرعه به جاده آمدند، اسکیپ دیگر مُرده ‌بود.

اندی از داخل اتاقش در گاراژ صدای شلیک گلوله را شنید. او بچه‌ها را هم دید که از مزرعه عبور می‌کردند و صدای فریادهای اسکیپ را هم شنیده‌ بود. به‌خوبی می‌دانست چه اتفاقی افتاده ‌است.

آرام به سمت خانه قدم برداشت. باید با پلیس تماس می‌گرفت. اندی تصمیم گرفت به پلیس بگوید روحش هم از جسدِ داخلِ لباسِ مترسک خبر نداشته ‌است. به‌هرحال او در آن آخر هفته به تعطیلات رفته ‌بود.

یک جواب دهید