تب تند مهاجرت

412

گفت‌وگو با عوامل نمایش
«تب تند روی پیشانی داغ»

الهه حاجی‌زاده

سید مهدی احمدپناه

هر روز عده‌ای از دوستانمان از این شهر می‌روند، به جایی دیگر، به امید زندگی بهتر. اما کجا و از چه طریقی؟ چه کسانی آن‌ها را راهنمایی می‌کنند و چه عواملی مسبب این کوچ اجباری هستند؟ آن‌چه می‌خوانید، چکیده‌ای است از گفت‌وگو با حسن عابدی و پیام دهکردی، کارگردان و بازیگر نمایش «تب تند روی پیشانی داغ» که به مسئله مهاجرت می‌پردازد.

چرا این متن را برای اجرا انتخاب کردید؟
حسن عابدی: علت انتخابم نگاه معاصر و دردمندانه به شرایط انسان امروز بود؛ انسان امروز که وضعیت بسیار خاصی دارد و خانواده‌هایی که در جوامع انسانی امروز به نوعی تعریفش فرق کرده است. به نظر می‌رسد که انسان‌ها در جزیره‌هایی به نام زندگی مشغول هستند و موضوعاتی مثل سردی آدم‌ها نسبت به هم، قضاوت‌ها و اساسا فاصله از ذات انسانی و گرمی و صمیمیتی که داشتیم و امروز هم می‌توانستیم داشته باشیم و نداریم، از مفاهیم این نمایش است. شک، توهم، خیال‌ها، ذهنیت‌ها و… همه موضوعاتی هستند که امروز به‌واقع در یک خانواده شاهد آن هستیم و اگر امروز می‌بینیم جدایی زن و شوهرها و خانواده‌ها گسترده شده است، همین مسائلی که گفتم و در این متن هم وجود دارد، دلیل اصلی آن می‌تواند باشد.
در مورد نقشی که در نمایش «تب سرد روی پیشانی داغ» ایفا می‌کنید، توضیح دهید.
پیام دهکردی: کیوان یک وکیل است که به پایداری او به تعهد حرفه‌اش کاری نداریم. ما ظاهرا می‌بینیم بیشترین درآمد او از کارش حاصل وکالت امور افرادی است که می‌خواهند از کشور مهاجرت کنند و به استرالیا و… بروند. او روحیات به‌شدت جاه‌طلبانه دارد و فرصت‌طلبی از خصوصیاتش است. اساسا کیوان خیلی مرزی در زندگی ندارد و قله‌اش پیشرفت است و در این راه هر خط قرمزی را رد می‌کند تا به هدفش برسد و منافع و لذت‌جویی خود را در نظر دارد.
در مورد شخصیت کیوان در نمایش که ویژگی‌های خاصی دارد، توضیح دهید. چرا فکر کردید پیام دهکردی گزینه مناسبی برای ایفای این نقش است؟
حسن عابدی: این شخصیت در نمایش «تب سرد روی پیشانی داغ» همان شخصیت یا مردی است که در خیلی از زندگی‌ها یک طرف وزنه است. وقتی می‌گوییم مرد و زن تشکیل خانواده می‌دهند و مشکلات خانواده هم ناشی از این دو نفر است، یعنی هر کدام از آن‌ها به اندازه خودشان در مشکلات سهم دارند. مرد نمایش ما، همان شخصیت بی‌قرار، زیاده‌خواه، و شاید حتی کمی پلشت و ناتوان در درک زن و تنوع‌طلب است که عامل ازهم‌پاشیدگی زندگی خودش هم هست. پنهان‌کاری‌هایی که این مرد نسبت به زن و زندگی‌اش دارد، طبیعتا در ذهن زن هم تاثیر می‌گذارد و وقتی این درونیات ذهنی زن نسبت به مردش عینی می‌شود، هردو به جایی می‌رسند که تصمیم می‌گیرند از هم جدا شوند. در این وضعیت نازی تصمیم می‌گیرد از زندگی بیرون برود و کیوان مثل خیلی از مردهای امروزی است که رازهایی درونش دارد و بعضا فکر می‌کنند زن از این شرایط آن‌ها باخبر نیست. این‌که چرا به پیام دهکردی پیشنهاد بازی در این نقش را دادم، دلیلش این بود که ما نیاز به پرداختی به‌شدت دقیق از نقش داشتیم. ما بازیگری تحلیل‌گر و شش‌دانگ می‌خواستیم که باری به هر جهت در صحنه حضور نداشته باشد و واقعا بداند که قرار است در هر لحظه چه کنشی نشان دهد و دهکردی واقعا چنین بازیگری است.
جذابیت‌های این کاراکتر برای شما به‌عنوان بازیگر چه بود؟ با توجه به این‌که این نقش با سایر آثاری که از شما دیده‌ایم، متفاوت است.
پیام دهکردی: من همیشه کوشش کردم حتی اگر در ظاهر نقش‌ها شباهت‌هایی داشته‌اند و به نوعی همه مثبت بوده‌اند، تصویری متفاوت از آن را نمایش دهم. مثلا اگر قرار است نقش سه پیرمرد را بازی کنم، هر سه با هم تفاوت داشته باشند و شبیه به هم نشوند. من این نقش را به دلیل تفاوت کلی که با سایر تجربه‌هایم داشت، پذیرفتم. از همه مهم‌تر یک چالش بسیار بزرگ پیش روی من بود؛ رفتن به سمت نقشی که نمایان‌گر انسان‌هایی است که من از آن‌ها متنفرم. همه ما آدم‌ها ممکن است کیوانی درونمان داشته باشیم. اگر این کیوان حلول کند، واقعا بسیار مخرب است، و اگر حتی حلول هم نکند، ما باید حواسمان را جمع کنیم. تلاش کردم تا حدی باورپذیر این نقش را بازی کنم که اگر کسی آمد و این اجرا را دید، اگر کیوان وجودش متبلور شده، احساس کند باید دوباره به دنیا بیاید و خودش را اصلاح کند. اگر کیوان وجودش را هنوز نشناخته است، حداقل از خودش مواظبت کند و آگاه باشد که اگر حواسش نباشد، ممکن است چنین هیولایی از من سر برآورد. برای من بازی این نقش نوعی ادای دین و نذر است و حس می‌کردم مبارزه با خویشتن خویشم است. آن چیزی که از کیوان برای مخاطب رویت شده است، حس‌وحالی بر اساس شورش من بر من است. کسانی که من را بیشتر می‌شناسند، می‌دانند که اصلا در دنیای مجازی هیچ فعالیتی ندارم و معتقدم این پدیده اکثرش ضرر است و اندکی از آن فایده و سود است. دلایل مختلفی هم برای خودم دارم. در نقش کیوان تلاشم این بود که بتوانم این وجه را جوری آفتابی کنم که آن افراد ذوب و حل‌شده در دنیای مجازی، لحظاتی خودشان را ببینند.
با وجود این‌که کیوان به خیلی از مسائل بی‌تفاوت است، به نظر می‌رسد که هنوز برخی موضوعات مثل برادر کوچک‌ترش برایش اهمیت دارد.
پیام دهکردی: دقیقا همین‌طور است. کیوان به‌هرحال یک انسان است و جدای از بخش بد، بخش خوبی در درونش دارد که درحقیقت بخش خدایی اوست و گاهی در شخصیتش حلول می‌کند. همان وجهی که درونش تذکر می‌دهد برادرت را تو مریض کردی و اگر تو گربه را برایش نمی‌گرفتی، این اتفاق نمی‌افتاد و… پس این وجهی که کیوان خودش را در درون ندامت می‌کند، موید همین نکته است که وجه انسانی کیوان زنده است، اما به دلیل کثرت وجه بد درونش، به نظر می‌رسد وجه انسانی او دیده نمی‌شود. فکر می‌کنم کیوان ممکن است خوب شود و انسانیت درونش متبلور شود، به این شرط که دچار نوزایی و رنسانسی شده باشد. اگر این اتفاق افتاد، او می‌تواند برگردد. در این اجرا چیزی که از او می‌بینیم، آدمی است که مثل خوک رفتار می‌کند و همه چیز به دست خودش ویران می‌شود. حتی کسی که به‌ظاهر عشق دوم اوست هم توسط کیوان آزار می‌بیند. من در تمام مدت سعی کردم او را با گوشی نشان دهم که به دیگران بفهمانم او مجازی آدم است و مجازی زنده است و متاسفانه فکر می‌کنم در جامعه تعداد کیوان‌ها در حال زیاد شدن است و یکی از دلایلی که افراد فکر می‌کنند حالشان بد است، همین موضوع می‌تواند باشد.
در نمایش «تب سرد روی پیشانی داغ» شخصیت‌های مختلف، هرکدام نماینده بخشی از جامعه هستند. در این اثر شخصیت برادر کوچک‌تر که معلولیت هم دارد، نماینده کدام قشر از جامعه است؟
حسن عابدی: من معتقدم در چنین شرایط و چنین زندگی‌هایی افرادی مثل شخصیت پارسا درواقع نماینده کسانی هستند که ضربه اصلی را می‌خورد. کسی که در اتاقش جیغ می‌زند، شاهد پلشتی‌ها و دعواهای زن و شوهر است. او وقتی رازهای آشکار و پنهان را می‌شنود، گاهی سکوت می‌کند و در خودش می‌ریزد و گاهی هر خشمش را بروز می‌دهد. پارسا با این‌که برادر کیوان است، اما آسیب‌دیده و قربانی این زندگی شده است. او له‌شده در زیر چرخ‌دنده‌های آدم‌های بی‌اعصاب و سرد و ماشینی امروز است. پارسا نماد زندگی مریض است، او مریضی با تب سرد روی پیشانی داغ است. تب سردی که بر زندگی امروز حاکم شده، بچه‌ها را تب‌دار کرده است و ما این عقب‌ماندگی را به‌سادگی می‌بینیم که از طریق گربه‌ای که کیوان برای او هدیه خریده، دچارش شده است. این افراد اصولا فراموش‌شدگانی هستند که در شرایط سخت زندگی کسی به آن‌ها توجه نمی‌کند.
ما در نمایش می‌بینیم شخصیت اصلی کسی است که خیلی زیاد از تلفن همراهش استفاده می‌کند. چرا فقط او را به این شکل وابسته به فضای مجازی می‌بینیم؟
حسن عابدی: ارجاع این نکته به اطراف ماست. در نمایش یک شخصیت زن به اسم نازی داریم که بحران دارد و این بحران از همین فضاهای مجازی گریبانش را گرفته و به او آسیب زده است. او به دلیل همین وابستگی به دنیای مجازی خوب می‌داند که در اطرافش چه خبر است و آسیب اصلی از همین فضا به او می‌رسد. استفاده نادرست از فضای مجازی، بسیار برای خانواده‌ها خطرناک است. فقط کافی است آمار را مرور کنیم و ببینیم در چه وضعیتی قرار داریم. ما یک شخصیت پارسا در نمایش داریم، یک شخصیت شیما داریم که در تمام لحظه‌هایی که در نمایش حضور دارد، جایی نبوده که بخواهیم ارتباط او با دنیای مجازی را نشان دهیم. بر این اساس در شخصیت نازی موقعیت مناسبی برای بیان آثار مخرب استفاده نادرست از فضای مجازی را شاهد هستیم.
چرا افراد به سمت فضای مجازی می‌روند و چه چیزی در این فضا تا این حد برایشان جذاب است؟
پیام دهکردی: من اعتقاد دارم ما به دلایل فقر فرهنگی و این‌که فرهنگ در ادوار مختلف آسیب‌های جدی خورده و دچار نوعی رهاشدگی شده است، تعادل نداریم. ما یا افراط می‌کنیم یا تفریط. ما زیرساخت فرهنگی نداریم و نهادهایی که باید جریان‌سازی کنند، وجود ندارند. توییتر مگر فیلتر نیست، پس چرا خیلی از مسئولان رده بالا توییتر دارند؟! یک زمانی ویدیو هم غیرمجاز بود! همه این مسائل به دلیل سوءمدیریت فرهنگی است و جامعه بهترین پناهی که برای خود پیدا می‌کند، فضای مجازی است، به این دلیل که در جامعه واقعی اختلاف فرهنگی، طبقاتی و… وجود دارد و افراد دیگر نمی‌توانند به‌راحتی با زبان مشترک با هم حرف بزنند. بشر امروزی به‌شدت مصرف‌گرا شده، فرصت‌طلب و لذت‌جو شده. در کشور ما در هر دخمه‌ای فست فود و پاساژ و… بزنید، سریع رونق می‌گیرد. چرا؟ به این دلیل که جامعه سطحی و مصرف گراست. از همه کسانی که در تلگرام و… حضور دارند، از مطالبی که می‌خوانند، امتحان بگیرند، ببینند واقعا چند درصد از چیزهایی که می‌خوانند، در ذهنشان مانده و به دردشان می‌خورد؟! همه چیز بسیار سطحی و زودگذر و هیجانی شده است. من اصلا منکر فواید این مقوله نیستم و می‌دانم خدمات بسیار خوبی به انسان می‌رساند، اما وقتی رابطه انسان با این پدیده بیمار می‌شود، خروجی آن همین وضعی می‌شود که می‌بینیم. باید ابتدا فرهنگ استفاده ایجاد شود. هنرمند برای متفاوت شدن، سبک زندگی متفاوتی هم می‌خواهد. ما برای خلق آثار متفاوت نیاز به سلوک و سبک زندگی متفاوت داریم و اگر این‌طور نشود، ما هم در سطح استیکرهای مجازی می‌شویم. ما نیاز به مشغولیت‌های جایگزین داریم. تا زمانی که فرهنگ فقط در زبان مورد بررسی است و سیاست‌هایمان تا این حد اشتباه است، نباید منتظر بهبود شرایط باشیم.
دوست دارید تماشاگران شما چه چیزی را با خود از سالن بیرون ببرند؟
حسن عابدی: من فقط دوست دارم آن‌ها تا مدتی فکر کنند که چه دیدند و به خودشان و زندگی‌شان رجوع کنند. دوست دارم به مخفی‌کاری‌ها، رفتار و ارتباطشان با خانواده بیندیشند. اصلا مهم نیست تماشاگر کدام‌یک از اعضای خانواده است، به‌هرحال او نیز با این مسائل درگیر است، حتی اگر یک عضو مجرد خانواده باشد و هنوز برای خودش خانواده مستقل تشکیل نداده باشد. نمایش «تب سرد روی پیشانی داغ» می‌تواند برای همه ما تلنگر باشد و فکر کنیم که نکند ما هم کیوان هستیم؟ همینجاست که تماشاگر خودش را بررسی می‌کند و دیگر به خودش دروغ نمی‌گوید. اگر تماشاچی بعد از دیدن این تئاتر از خود پرسید کجا قرار گرفته است و چقدر به همسرش دروغ می‌گوید و چه چیزی‌هایی را از او پنهان می‌کند و اصلا حاضر است برای همسرش چه کارهایی کند، به هدف خودمان رسیده‌ایم. در حال حاضر ما در بحران انسانی که با آن روبه‌رو هستیم، بسیار ضروری است که نترسیم و این مسائل را صریح بیان کنیم. همین پنهان‌کاری‌ها و مشکلات امروز تب سردی است که روی پیشانی ما و زندگی ما نشسته است.
شما بعد از سه سال تئاتر کار کردید و فعلا هم در لاهیجان زندگی می‌کنید و از تهران رفته‌اید. چرا این تصمیم را گرفتید؟
پیام دهکردی: ما در این جامعه به دلیل شغلمان که درواقع به نوعی علوم انسانی است که عالی‌ترین سطحش هنر نامیده می‌شود، باید پیش‌گام باشیم. یعنی هنرمند به‌هرحال ارائه‌دهنده چشم‌انداز بوده و هست و ممکن است گاهی جلوتر از زمانه‌اش در مورد برخی موضوعات به نتایجی برسد. مدت‌ها بود که به این مسئله و کندن از تهران فکر می‌کردم و لازم می‌دانستم همه جوانب آن را بررسی کنم و تصمیم نهایی را بگیرم. بعد از دبیری جشنواره تئاتر کودک این دغدغه برایم پررنگ‌تر شد و من برای سلامت جسمی و روحی و خلاصی از وضعیت تهران این تصمیم را گرفتم و فکر کردم می‌توانم کم‌کم در نقطه‌ای دیگر پایگاهی برای فعالیت‌های فرهنگی داشته باشم. من پیش‌بینی این وضعیت را می‌کردم که تئاتر ما به این روز خواهد افتاد. ما به صورت کاملا هیجانی به سمت تئاتر خصوصی و بعد هم جشنواره‌زدگی و… رفتیم، پس می‌شد امروز را تصور کرد. در شرایط امروز که تمرینات تئاتر تا این حد کوتاه شده و از طرف دیگر تعداد سالن‌های اجرا زیاد شده و در حدود شبی 110 اجرا داریم، آیا کیفیت اجراها قابل مقایسه با سال‌های قبل است؟ آیا این شتاب از کیفیت نکاسته؟ مجموعه‌ای از همه این مسائل و اندیشه من که فکر می‌کردم آن‌چه هستم، با آن‌چه می‌خواستم باشم، فرق دارد، باعث شد تصمیم به هجرت بگیرم. طبیعتا هجرت تبعاتی هم دارد، اما در این هجرت توانستم دوباره خودم را پیدا کنم، سیگارم را ترک کنم، روحیات بدم را کنار بگذارم و از خدا خواستم زیروروی من دوتا نباشد و همانی شوم که واقعا هستم و دیده می‌شوم. یکی از آسیب‌هایی که زندگی در این جامعه به ما می‌زند، این است که برای زندگی در چنین جوامعی فرد مجبور است چهره‌های دیگری داشته باشد و من این را دوست نداشتم! من دلم نمی‌خواست این اتفاق بیفتد و تصمیم گرفتم هجرت کنم. با خودم فکر کردم اول باید خوب شوم و برای همین بازی در نقش کیوان را پذیرفتم. خواستم به دیگران نشان دهم که زندگی در تهران – در قاعده – انسان را دچار بی‌خبری می‌کند و فرد نمی‌داند چقدر از خودش دور شده و فکر می‌کند که قرار نبود این‌طور شود. همه کلان‌شهرها همین خاصیت را دارند. خوبی و بدی همه جا هست، اما بحث کثرت مطرح می‌شود. در لاهیجان آدم‌های واقعی بیشتری می‌بینم و کم‌کم بحث آموزش و… را هم در همان شهر پی گرفته‌ایم. تئاتر ما مرحله گذاری را طی می‌کند و باید این مرحله را هم هرطور شده، سپری کرد. باید به فکر آن بود و کمک کنیم. شاید تلخ باشد، اما خودمان باید به داد فرهنگ برسیم. آن چیزی که ما غالبا از مردان دولتی تا این سال‌ها دیده‌ایم، این بوده که این دولت‌مردان نمی‌توانند کاری برای ما انجام دهند، نه این‌که نخواهند، واقعا نمی‌توانند و شرایطش فراهم نیست. فرهنگ در اولویت مسائل اداری و سیاسی و حتی مردم هم نیست. وقتی مثلا مجری تلویزیون ما بی‌ادب است، تبلیغات به هیچ دردی نمی‌خورد، مردم از کجا باید یاد بگیرند؟! دولت باید بسترسازی کند که نکرده، و حالا که کسی به فکر ما نیست و اداره‌ها ناتوان در اداره امور جاری خودشان هستند، پس من به‌عنوان یک عضو از جامعه باید هوای خودم را داشته باشد و سعی کنم کارهایی مثل کتاب‌خوانی را رواج دهم، از تئاتر و هنر حمایت کنم. البته که باید از دولتی‌ها هم توقع داشت، چراکه آن‌ها پول می‌گیرند که همین کارها را انجام دهند و سیاست‌گذاری درست داشته باشند. هیچ‌کس نیست که بپرسد در سال‌های اخیر چرا وضعیت مسائل مختلف به این شکل است و آن‌قدر گفته‌ایم که چرادان ما درد آمده! ما باید خودمان انسجام فرهنگی را حفظ کنیم و رشد فقط توسط خودمان صورت می‌گیرد، تا جایی که یک مسئول فرهنگی هم اگر بخواهد راهش را کج برود، در مقابل من و شمای مردم که مسئول و آگاه هستیم، نتواند این کار را انجام دهد. البته تلاش‌های صورت‌گرفته را نفی نمی‌کنم. اما برای برون‌رفت از این اوضاع به‌غایت پیچیده نیاز به حرکتی عظیم داریم.

یک جواب دهید