در ستایش تمرد

194

چند خرده‌ریز درباره «نه» گفتن به وقت طلب آری

ابراهیم قربان‌پور

گفتار اول

«از خودت مراقبت کن! تو مایملک دولت هستی»

احتمالا این بارزترین گزین‌گویه استانیسلاو یرژی‌لتس، با وجود این‌که کم و بیش طنز به نظر می‌رسد، بارزترین اصل موضوعه یک دولت مدرن درباره شهروندانش است. یک دولت مدرن ترجیح می‌دهد به صورت مداوم مراقب شهروندانش باشد، چراکه آن‌ها اصلی‌ترین دارایی‌های او هستند. او مبالغ زیادی صرف آموزش، سلامت و بهداشت آن‌ها می‌کند تا بتوانند به حداقل مناسبی از زندگی برسند. دولت‌های مدرن اغلب تمایل دارند قوانین سخت‌گیرانه نسبت به تن مجرمان، از اعدام گرفته تا آزارهای جسمی را از میان بردارند و مجازات‌هایی از قبیل زندان، جریمه‌های مالی یا کار اجباری را جایگزین آن کنند. آن‌ها مقادیر قابل توجهی را صرف تبلیغات علیه دخانیات یا باقی چیزهایی می‌کنند که آسیب آن‌ها به جسم شهروندان به اثبات رسیده است. تلاش می‌کنند تا امکاناتی برای تفریح یا خشنودی شهروندان فراهم کنند و آن‌ها را به سطح مناسبی از ثبات و سلامت روانی برسانند. با وجود خبرهای ناخوشایندی که از خشونت‌های پلیس در نقاط مختلف جهان در رسانه‌ها منتشر می‌شود، دولت‌ها در تلاش‌اند تا پلیس‌ها را به رفتاری بهتر با مردم، البته در مورد جرایم غیرامنیتی، مقید کنند و کارهای فراوان دیگری از این دست.

این تمایل دولت‌های مدرن احتمالا می‌تواند به تمامی زیر یک نام کلی جمع شود؛ اومانیسم. احتمالا یک انسان به قدر کافی خوش‌بین می‌تواند معتقد باشد اومانیسم بزرگ‌ترین دستاورد اندیشه در تاریخ بشر است؛ تنها دستاورد حوزه اندیشه و انتزاع که می‌تواند پابه‌پای اختراعات و ابداعات فراوان مادی او کباده بهبود شرایط زیست بشر بکشد. یکی از معدود مواردی که دست‌کم در ظاهر، یک دستاورد حوزه اندیشه توانسته است حوزه ماده را قانع کند که به او احترام بگذارد و از بسیاری از فجایع فیزیکی حاکم بر جهان پیشامدرن جلوگیری کند.

از طرف دیگر یک انسان به قدر کافی بدبین می‌تواند سوال کند اگر اومانیسم واقعا یک دستاورد فکری بشر است، چرا این همه برای تحقق محتاج قوانین دولتی است. چرا با وجود قوانین دولتی هنوز کسی نمی‌تواند به ثبات او مطمئن باشد و سوالاتی از این دست. اما حتی این هم همه ماجرا نیست!

اگر به اندازه یرژی‌لتس بدبین باشیم یا به قول خودش «خوش‌بین باشیم!» که  «مسلما بدبین بودن بی‌ثمر نخواهد بود» می‌توانیم پشت فرمان اومانیسم در محافظت از تن شهروندان این فرمان را هم ببینیم: «مواظب بدن‌هایتان باشید. نگذارید آن‌ها آسیب ببینند. ما برای آن‌ها مصارف مهم‌تری داریم.» درحقیقت فرمان اصلی یک دولت مدرن این نیست که «آسیب نبینید»، بلکه این است که «مواظب باشید بی‌فایده آسیب نبینید». یک دولت مدرن از شهروندانش درخواست می‌کند مواظب تن‌هایشان باشند تا بتوانند آن‌ها را در جای درست مصرف و نابود کنند: در جنگ، در حال خدمت به دولت یا در حال تولید!

از اعتراضات خیابانی دی ماه 1396 تهران گرفته تا اعتراضات یونان، اسپانیا، لندن و دیگر نقاط جهان همیشه سیاستمداران از شهروندان می‌خواهند کاری نکنند که آن‌ها ناچار به اعمال خشونت شوند. عموم مردم معمولا پشت این درخواست به‌ظاهر خیرخواهانه نوعی تهدید می‌بینند، اما حقیقت این است که در سطحی دیگر این درخواست حقیقتا از تمایل قلبی یک سیاستمدار نشئت می‌گیرد: «چرا مرا وادار می‌کنید در جایی به بدن‌هایتان آسیب برسانم که دلم نمی‌خواهد؟» یا به عبارت دیگر «تا وقتی که می‌شود در دل یک نفتکش سوزان، یک ساختمان فروریخته یا یک معدن در حال فروریختن مرد، چرا مرا وادار می‌کنید تا در خیابان به سراغ پیکر شما بیایم.»

گفتار دوم

«ترجیح می‌دهم که نه!»

بارتلبی محرر در داستان کوتاه هرمان ملویل هر بار در برابر فرمان رئیسش به تحریر یک نامه یا درخواست، کاری که درحقیقت برای آن استخدام شده است، همین جواب را می‌دهد؛ بدون یک کلمه کمتر یا بیشتر. هر بار با همان لحن خسته، که از قضا در آن برخلاف تصور هیچ نشانی از اعتراض یا شوریدگی وجود ندارد، درخواست رئیسش را رد می‌کند و کارش را انجام نمی‌دهد و هر بار تکرار می‌کند: «ترجیح می‌دهم که نه!»

منتقدان کلاسیک داستان ملویل همیشه یک جنبه غیرمنطقی در داستان او می‌دیدند: چرا رئیس به محض این‌که نافرمانی او را می‌بیند، اخراجش نمی‌کند؟ به چه دلیل او را نگه می‌دارد تا هر بار همان جمله تکراری را بیان کند؟

درحقیقت این همان چیزی است که بارتلبی را از خیل کاراکترهای عاصی کلاسیک تاریخ ادبیات جدا می‌کند و به او وجهه‌ای تازه می‌بخشد. بارتلبی نه از دغدغه‌های اگزیستانسی به سبک نوشته‌های سارتر و کامو سخن می‌گوید و نه تلاش ویژه‌ای برای به چالش کشیدن قوانین به خرج می‌دهد. او نه علیه کسی شورش می‌کند و نه با کسی سر جنگ دارد: او علیه ناپیداترین قانون دنیای مدرن شوریده است!

«تمدن و ملالت‌های آن» فروید درحقیقت تلاشی است برای تئوریزه کردن این نکته که اساس تمدن بشر بر یک نظم ارگانیک از پیش موجود که بشر آن را کشف کرده باشد، استوار نیست. بلکه از قضا به عکس بر یک نظم تحمیل‌شده استوار است که بر اساس مقید کردن امیال بشر ساخته شده است. بنای تمدن بر قوانین نانوشته و اساسا ناپیدایی استوار است که همگی در راستای کنترل و به بند کشیدن امیال بشر استوارند و تخطی از آن‌ها عملا برای بشر ناممکن است، چون بسیاری از آن‌ها به ناخودآگاه او رانده شده‌اند و او بی‌آن‌که بخواهد، ناچار به اطاعت از آن‌هاست.

آن‌چه جمله به‌غایت ساده «ترجیح می‌دهم که نه!» بارتلبی را از همه عصیان‌های پیش از خود جدا می‌کند، این است که او علیه این یا آن قانون ثبت‌شده دولتی قیام نمی‌کند، بلکه از همان آغاز تنها با اصل گرفتن «میل» خود از فرمان تمرد می‌کند. قانون نانوشته کار این است که: «تو ناچار به انجام فرمان‌های رئیسی که حقوقت را می‌دهد هستی، حتی اگر تمایلی به این کار نداشته باشی.» بارتلبی این قانون نانوشته را نادیده می‌گیرد. «ترجیح می‌دهم که نه. ممکن است زمانی هم باشد که میلم بکشد و بنویسم، اما در این لحظه نه. میلی به نوشتن ندارم.»  بارتلبی علیه نامش شورش می‌کند؛ علیه «بارتلبی محرر». آن‌چه مانع می‌شود تا رئیس از شر بارتلبی راحت شود، احتمالا همین است: بارتلبی به فرمان میلش از فرمان رئیس تمرد می‌کند. آیا کسی هست که لااقل یک بار آرزو نکرده باشد کاش می‌شد این‌بار به فرمان میلم عمل کنم؟

گفتار سوم

«بعد از مرگت دیگه‌ اذیتت نمی‌کنه»

تمرد در ذات خود نسبتی همیشگی با اضطراب دارد. کسی که از فرمانی تمرد می‌کند، عمدا اضطرابی را بر محیط حاکم می‌کند که ناشی از به خطر افتادن نظمی است که همه به آن خو گرفته‌اند. نیروی محرکه‌ای که پیکره سنگین آخرین فیلم مارتین مک‌دونا «سه بیلبورد بیرون ابینگ، میزوری» را در لحظه اول به راه می‌اندازد، اضطرابی است که از تمرد میلدرد هیز، مادری که دخترش را در یک جنایت از دست داده است، انجام می‌دهد. میلدرد سه بیلبورد تبلیغاتی را اجاره می‌کند و روی آن‌ها خطاب به رئیس پلیس منطقه می‌نویسد که او کم‌کاری کرده است. چیزی که کار میلدرد را از همه نمونه‌های مشابه دیگر متمایز می‌کند، این است که او علیه پلیسی عمل می‌کند که به‌شدت درست‌کار، مهربان، خانواده‌دار، محبوب و مردم‌دار است، علیه نژادپرستی پلیس فعالیت می‌کند و به‌خاطر بیماری سرطان فاصله چندانی با مرگ ندارد.

درحقیقت رئیس ویلوبی تمام خصوصیات کلیشه‌ای یک پلیس خوب آمریکایی را دارد و می‌تواند در هر بافت کلاسیکی قطب مثبت ماجرا باشد. در ماجرای تجاوز و قتل دختر میلدرد هم تقریبا هیچ قصوری نکرده است. بااین‌حال میلدرد تصمیم می‌گیرد علیه احساس عمومی مثبت نسبت به رئیس ویلوبی تمرد کند و او را محکوم کند. وقتی ویلوبی به او می‌گوید که به‌زودی خواهد مرد، میلدرد گستاخانه می‌گوید: «می‌دونم. همه شهر می‌دونند. بعد از مردنت تابلوها دیگه فایده‌ای ندارند. اذیتت نمی‌کنند.» میلدرد پذیرفته است که باید مرگ فجیع دخترش را که وجدان عمومی شهر به نفع رئیس ویلوبی فراموش کرده است، به هر قیمتی که شده، به روی شهروندان بیاورد؛ به قیمت رنجاندن رئیس‌ پلیس محبوب، اخراج از محل کار یا خشم عمومی از رفتار بی‌رحمانه‌اش نسبت به یک مرد خانواده در شرف مرگ. میلدرد پذیرفته است تا علیه احساس عمومی شورش کند.

در گیرودار انتخابات ریاست‌جمهوری 1396 معدنی در شمال کشور فرو ریخت و باعث مرگ تعداد زیادی از معدن‌کاران شد. درست در اوج جدال‌های انتخاباتی میان جناح‌های رسمی حاکمیت یک معدن لااقل برای مدتی چشم‌ها را از صندوق رأی منحرف کرد. در این میان جالب‌ترین واکنش، اضطرابی بود که بر اثر این حادثه بر فضای مجازی به‌تمامی انتخابات‌زده حاکم شد. گویی فعالان سیاسی فضای مجازی از این‌که معدن‌کاران وقت نامناسبی را برای مردن انتخاب کرده‌اند، دچار اضطراب بودند. مرگ آن معدن‌کاران، ناخودآگاه نوعی تمرد از احساس عمومی طبقه متوسطی بود که سعی می‌کرد انتخابات را به جای آینه تمام‌قد اجتماع جا بزند. همان‌طور که ساکنان شهر ابینگ میزوری به میلدرد پیغام می‌دهند که «این درست است که تو دخترت را از دست داده‌ای و ما می‌دانیم که رنج می‌کشی، اما لطفا رنجت را به ما یادآوری نکن تا با خیال راحت به رئیس ویلوبی عشق بورزیم»، واکنش فعالان انتخاباتی به حادثه معدن نیز این بود: «این درست است که شما در غیرانسانی‌ترین شرایط ممکن کار می‌کنید، اما لطفا این شرایط را به ما یادآوری نکنید تا بی دلهره وضعیت شما انتخاباتمان را برگزار کنیم.» به این ترتیب ریزش معدن ناخواسته به تمردی رادیکال در برابر احساس عمومی طبقه متوسط تبدیل شد؛ تمردی که لااقل برای مدتی فضای انتخابات را به دلهره آمیخت.

این دلهره دقیقا همان چیزی بود که باعث دستپاچگی سیاستمداران همه جناح‌های درگیر در حاکمیت در اعتراضاتی نظیر اتفاقات دی ‌ماه 1396 تهران در همه جای جهان می‌شود. ورود مردمی به خیابان که اعلام می‌کنند دغدغه‌هایی جز درگیری میان احزاب و سیاست‌بازی سیاست‌پیشگان دارند. دلهره‌ طبقه متوسط و برخوردار نسبت به اعتراضاتی از این دست، ناشی از تمردی است که فرودستان از احساسات آن‌ها کرده‌اند. در این میان تفاوت چندانی میان طبقه متوسطی که با اسم اعظم «امید» به دولت دل بسته است و طبقه متوسطی که با اسم اعظم «عدالت» به جناح دیگر حاکمیت دل بسته است، وجود ندارد. آن‌چه برای آن‌ها مهم است، این است که کسی از این دوگانه تمرد نکند تا آن‌ها بدون دلهره به اسم اعظمی که انتخاب کرده‌اند، عشق بورزند.

نظم آن‌ها عاشقانه در کار بلعیدن است؛ برای بلعیده نشدن فقط یک راه وجود دارد: باید به تمرد عشق ورزید. باید به تمرد آری گفت. باید به «نه گفتن» آری گفت.

منبع: چلچراغ 727

یک جواب دهید