در ظاهر دریا در باطن توفان

137

یک صبح چلچراغی با هوشنگ مرادی کرمانی

نسیم بنایی

عکس: مرتضی قدیمی

شبهای کودکی اش با قصه های پدربزرگی شروع میشد که قصه گوی خوبی بود، اما بیشتر مواقع در میانه قصه گفتن به خواب میرفت و اینجا بود که باید خودش دست به کار میشد و قصه را تعریف میکرد تا شب و قصه به پایان برسد. این شبها، بی آنکه کسی بداند، شبهای تمرین نویسندگی کسی بود که بعدها یکی از محبوبترین شخصیتهای داستانی را خلق کرد. هنر نویسندگی را از دل کودکی اش خلق کرد و خانه پدربزرگ و مادربزرگ در سیرچ که به قول خودش مانند لاک لاکپشت همه جا همراهش است، به نقطه آغاز «قصه های مجید » تبدیل شد. حالا هوشنگ مرادی کرمانی نویسنده ای است که از دل تلخیها، خنده و شادی به مخاطب خود هدیه میکند و آثارش در دانشگاههای خارج از ایران مورد نقد و بررسی قرار میگیرد. با وجود سفر خارجی که در پیش دارد، به دعوت چلچلراغیها پاسخ مثبت میدهد و قصه را از این سفرهای خارجی شروع میکند.
پ ن: انجام این مصاحبه بدون کمک فریدون عموزاده خلیلی، مریم عربی و مکرمه شوشتری مقدور نبود.

حالا که بحث سفر شما به سوئد شد، کمی از سفرهایی که میروید و چیزهایی که میبینید و برایتان جالب است، بگویید.
سالها پیش به روستای کوچکی در استکهلم رفته بودم که از روستای سیرچِ ما هم کوچکتر است، اما کتابخانه ای بزرگ دارد. آنها در برابر ایرانیها احساس مسئولیت میکنند. میگویند اینها مهمان ما هستند، نباید زبان مادریشان را فراموش کنند. فکر کنید اینجا هزینه کنند نروژیها، یونانیها یا هندیهای ساکن ایران به مدرسه بروند و ما احساس مسئولیت کنیم که آنها زبان مادریشان را حفظ کنند.
اینجا که حتی برای مدرسه رفتن هم اجازه ندارند.
بله؛ آنها برای فرهنگ و زبان مادری ارزش قائل هستند. اتفاقا چندی پیش همایشی بود که من در آن در مورد بی ارزش و بی قُرب شدنِ زبان فارسی صحبت کردم. یکی از بهترین خاطرات من مربوط به آنکارا است. خانم استرالیاییِ میانسالی آنجا بود که زبان فارسی یاد گرفته بود و تمام آثار من ازجمله «شما که غریبه نیستید » را خوانده بود. گویی خیلی آن را دوست داشت. چندین بار این کتاب را خوانده بود. در پایان دیدار گفت میخواهم هدیه ای به شما بدهم. کیفش را آورد،یک کفش بچگانه آورد و گفت در کتابتان خواندم که وقتی بچه بودید، دوست داشتید کفش داشته باشید، حالا این رابرای شما آوردم. من تشکر کردم و گفتم حداقل 60 سال دیر آوردید. گفت من آنقدر تحت تاثیر این موقعیت قرار گرفتم که میخواهم این را به شما بدهم. البته در ترکیه وقتی در دانشکده زبان فارسیشان صحبت میکردم، میگفتند ادبیات معاصر شما را اصلا نمیشناسیم. در اوج حتی از ملک الشعرای بهار جلوتر نیامده اند و از امروزیها کسی را نمیشناسند. اما در هند خیلی خوب بودند. استادانشان در مورد من اطلاعاتی داشتند که خود من هم در ایران نداشتم. حتی پایاننامه نقد و بررسی «قصه های مجید » را آنجا در دانشگاه دهلی دیدم. مسکو هم بد نبود. به هرصورت در نقاط مختلف جهان، تلاشهایی میشود، اما واقعیت این است که کتابهایی که انتخاب میشود، اغلب موضوعها و شعارهای داخلی دارد. شعارها نباید وارد کتابهایی بشود که به آن سوی مرزها میرود.
این روزها سینما هم میروید؟

به خودِ سینما نمیروم، به این خاطر که رفت وآمد زیاد وقت میگیرد، اما فیلمها را میگیرم و میبینم.

به نظرتان فیلمهای امروز قصه دارند؟
قصه دارند، اما باید ببینید قصه ها را چگونه میگویند. من حرفی که همیشه دارم، این است که هیچ چیز در جهان، چیز تازهای نیست. همه قصه ها گفته شده، فقط نویسندهها و هنرمندان به آنها لباس نو می پوشانند. در آن زمان که ما تئاتر میخواندیم، بحثی که داشتیم، این بود که در دنیا درنهایت 15 یا 16 موضوع وجود دارد. بشر دور همینها می چرخد. حرص، حسادت، تکبر، جنگ، عشق، فداکاری، مهر، عاطفه، خِسَت؛ قصه ها همینهاست.
این قصه ها از کجا شروع میشوند؟
قصه ها اصولا از جنگ شروع میشوند. جنگ اول، که انسان با طبیعت داشته، طبیعت را، آب را یا آتش را رام کند. بسیاری از رمانها و داستانها همین جنگ انسان با طبیعت را نشان میدهد. وقتی بشر طبیعت را رام کرد، جنگ دوم یعنی جنگ انسانها با همدیگر آغاز شد؛ آنها میخواستند چیزهایی را که دیگری رام کرده، از او بگیرند. مثلا دو آدم یا دو قبیله با هم می جنگیدند. وقتی جنگ فیزیکی تمام شد، نوبت به جنگ فکری میرسید. دیگر جهان با نشان دادن اسلحه حل نمیشود؛ حالا مثل شطرنج است و هر کسی به این فکر میکند که مهره هایش را چگونه بچیند. مثل ترامپ که اکنون فکر میکند مهره هایش راچگونه بچیند. جامعه به صورت شطرنج اداره میشود و این نیازبه تفکر دارد، به همین خاطر جنگ فکر آغاز میشود. همه آدمها جنگ فکری دارند، دائم میگویند حق با من است، آنچه من باور دارم، «حق » است. آخرین جنگ هم جنگ با «خود » است، همان جهاد نفس است. محصول همه این جنگها، قصه است.هر قصه ای را که از زمانهای دور بشکافید، انسان را میبینید که
برای چیزی میجنگد.
گفتید قصه ها محدود هستند، هنرمند لباسهای
متنوعی بر تنِ آن میکند و آن را به شکلِ
دلخواهِ خودش جلوه میدهد. از داستانهای شما
اقتباسهای زیادی شده که در آن هنرمندان لباسی
را که در ذهن خودشان بوده، بر تن داستانِ ذهنیِ
شما کرده اند. از بین این اقتباسها کدامیک به دل
شما نشسته که بگویید این همان لباسی بود که در
ذهن من هم بود؟
من به سینما اینطوری نگاه نمیکنم. یعنی نمی گویم این داستان بچه من است که آنها لباسی را بر تنش کرده اند. من اول بهعنوان یک سینماگر به اثر هنری نگاه میکنم و با خودم میگویم این لباس به این تن می آید یا خیر. من سینما را دوست دارم و در مورد آن تحصیل کرده ام، سالها داور فیلم بوده ام و الان هم عضو هیئت اُمنای بنیاد سینمایی فارابی هستم. فیلمها را میبینم. سعی کرده ام در این زمینه بهروز باشم، همین چند وقت پیش «لالا لند » را دیدم. فیلمهای کلاسیک هم خیلی دوست دارم. اما عمر فیلمها خیلی زود تمام میشود؛ همانطور که ظرفها کم عمر هستند. عسل را در نظر بگیرید، از روز اولی که کشف شد، همین بود، اما ظرفهایی که عسل در آن قرار گرفته، از روز نخست تا کنون تغییرات زیادی داشته و شاید اکنون هزاران نوع ظرف برای عسل باشد. این ظرفها همان لباسِ آثارِ هنری هستند. این ظرف اگر خوب باشد، میتواند تشویقی برای خرید و خوردنِ عسل باشد.
پس شما تعصبی هم روی اثر خودتان ندارید. مثلا معروفترین اثر را اگر «قصه های مجید » در نظر بگیریم، مجید را در داستان خودتان متفاوت از مجید در فیلم میبینید و تعصبی هم روی آن ندارید.
ببینید، این تفاوت بین ادبیات و سینماست. فرض کنید در کتاب
مینویسیم نسیم وقتی با خانواده اش در فضایی سرسبز به تفریح
رفته بود، درختی پیدا کرد و به آن تکیه داد و به آسمان نگاه کرد. در فیلم این بخش درنهایت یک دقیقه طول میکشد، نسیم از خانواده اش جدا میشود و به درخت تکیه میدهد. شکل درخت، لباس نسیم، فکر او و خیلی از موارد دیگر در رمان، کارِ خواننده است. به همین خاطر است که وقتی فردی رمان میخواند، تمامِ مغزش کار میکند، دائم تصویرسازی میکند. البته نگارش رمان هم اهمیت دارد. یکی نوشته بود: «در چشمهای عسلی اش غضب نشسته بود. » چه فرقی میکند چشمش عسلی باشد یا هر رنگ دیگر، این چشم عسلی کاربرد دارد. این تفاوت میان رمانهای عامه پسند و رمانهایی است که بر اساس ایجاز ایجاد میشود.
چشم عسلی باید جایی به کار برود که کاربرد داشته باشد. اگر عشق بود، شاید به کار میآمد، اما اینجا در مورد خشم کاربردی ندارد. یکی از من میپرسید چطور در داستانهای شما تعریفی از ظاهر شخصیت نیست؟ میگفتم پس شما چه کار میکنید؟ میگفت ما فکر
میکنیم و تصور میکنیم. گفتم من هم همین را میخواهم. اگر اینطور نباشد که سینما را به شما میدهم. وقتی شخصی فیلم میبیند، نصف مغزش
کار میکند، چون سینما فضا را به او میدهد؛ موقعیت، لباس و حتی لهجه را میدهد.
وقتی همه چیز را میدهد، فرد سختی نمیکشد. برای همین است که خواندن سخت تر است و دیدنِ فیلم راحت طلبی است. کتاب داستان مثل ماهی زنده است که آن را میگیریدو هر آنچه میخواهید، از آن درست میکنید. اما فیلم مثل تن ماهی است و هر چیزی که مدنظر خالق فیلم بوده، به مخاطب منتقل میشود. اما در کتاب داستان این فضاسازی به
عهده خواننده است و به همین خاطر است که ادبیات ماندگار است. «بینوایان » یک بار نوشته شده، اما فیلمهای زیادی از روی آن ساخته شده است. با وجود همه اینها، «بینوایان » همچنان همان اثر اولیه است که در ظرفهای مختلف ریخته شده است. به این ترتیب من در مورد سینما به این نگاه میکنم که فیلم خوب ساخته شده و آنچه را میخواسته، به تماشاگر منتقل میکند یا خیر. بعد از آن میفهمم که این ظرف مربوط به محتوایی است که من تولید کرده بودم.
در مورد «شما که غریبه نیستید » پیشنهادی برای ساخت فیلم از روی آن داشتهاید؟ فکر کنم باید وسواس زیادی هم داشته باشید.
بله، چند مورد پیشنهاد مطرح شده است. زمانی که بیمار بودم و قلبم را عمل کردم، گفتم «شما که غریبه نیستید » ساخته میشود. اما یک ایرادی وجود دارد؛ از هیچ آدم زندهای فیلم نمی سازند و من تا زنده ام فیلمی از آن ساخته نخواهد شد.
اغلب مواقع در داستانهای شما دردها و رنجهایی که گاهی خیلی بزرگ هستند، به لحظات شاد تبدیل میشوند. یعنی از دل تلخی، خنده بیرون میآید.حتی در زندگینامه شما هم داستان به همین شکل است. این حاصل نگاه و رویکرد شما به زندگی است؟
اینها یک موقعیت ذهنی است که نمیتوان آن را به کسی قرض داد یا راجع به آن صحبت کرد. ارسطو تعریفی در این زمینه دارد که میگوید در دل هر فاجعه و درام یا هر تراژدی، یک کمدی نهفته است. من معتقد هستم که درد همه جا وجود دارد. مثلا من در آخرین کتاب خودم، 30 داستان دارم که حدود15 یا 16 داستان در قبرستان میگذرد و طنز است، یعنی در بدترین جای ممکن. حالا تصور کنید شخصی یک عمر عاشق نشود و زمانیکه در قبرستان بر سر خودش میزند، ناگهان عاشق بشود. این نوعی طنزِ تلخ است. اینها چیزهایی است که گُم میشود؛ یعنی این طرف درد آنقدر قوی و غم آنقدر زیاد است که ذهن را پر میکند و کسی نکته خنده دارِ آن را نمیبیند.اما شادی داخلِ آن وجود دارد. البته دیدنِ آن کمی سخت است،
اما میتوان آن را پیدا کرد.این دیگر تخصص شماست.
(در همین لحظه مکرمه شوشتری با یک بغل پُر کتاب از در
وارد میشود.)
با خودم مدرک آوردم که بدانید کتابهای شما را میخوانم. البته آنها را که امانت نبوده، آورده ام.
(به شوخی)این کتابها خواندنی است، نگهداشتنی نیست.

(به بحث خود در زمینه خلق کمدی در لحظات درام ادامه میدهد.)
من در بم بدترین شرایطی را که یک شهر میتواند داشته باشد،
دیدم. آنجا میخواستیم فیلمی بسازیم و به آنجا رفتیم. شایعه
شده بود که اینجا به همراه باد، میکروبِ حیواناتی که زیر آوار
مُرده اند، به افراد دیگر منتقل و باعث ابتلای آنها به وبا و مرگ
میشود. ما وقتی به قبرستان رسیدیم، خانمی را دیدیم که سر
یکی از قبرها نشسته بود، لباس پوشیدهای به تن داشت، ماسک
به صورتش زده بود، عینک هم زده بود و خلاصه راهی برای
نفوذ میکروب نگذاشته بود. همزمان به سر خودش میزد و
میگفت: «مامان کاش من مُرده بودم. اصلا زندگی به چه دردی
میخورد. » طنزش اینجا بود که میتواند آن ماسک را بردارد
تا از این شیون هم راحت شود. پیدا کردنِ طنز در حادثه های گفت کجای ماجرا خنده دار است.
دقیقا مثل آن قسمت هندوانه در «قصه های مجید »که هندوانه به بی بی نمیرسد و مهمانها به بی بی نیش و کنایه میزنند. آدم نمیداند گریه کند،
بخندد. اما درنهایت خواننده با یک حس شیرین از قصه بیرون می آید.
بله، زندگی همین است؛ در هر فاجعه ای یک کمدی و در هر کمدی یک فاجعه نهفته است. بهترین طنز این است که به دل، درد، به سر، فکر و به لب، لبخند بیاورد. اگر هر کدام از اینها غیبت داشته باشد، دیگر طنز نیست. اگر فقط به دل، درد بیاورد، یک داستان سانتیمانتالِ رمانتیک خواهد بود. اگر فقط به سر، فکر بیاورد، شامل فلسفه میشود و اگر فقط بخنداند، یک لطیفه است. ولی وقتی اینها ترکیب میشود، طنز خلق میشود. من هم همیشه سعی کردم داستانهایم در همین مسیر حرکت کند.
من هیچوقت در کارهای شما ندیدم که موقعیتی صرفا تلخ باشد. البته مثلا «بچه های قالیبافخانه »نسبتا تلخ بود.
البته داستانی مانند «بچه های قالیبافخانه » قصه بسیار تلخی است، اما در همان هم تلاش میکردم موقعیتهای طنز هم خلق کنم.
ولی وجه دیگری از تواناییهای خودتان را در آن نشان دادید. من آن موقع جوان بودم که کتاب شما را خواندم.
الان هم هستید، تا وقتی کتابهای من را میخوانید، جوان هستید. (میخندد)
داستان بسیار تاثیرگذاری بود. به نظر من جزو درخشانترین کتابهایی است که در زمینه کودکان فقیر نوشته شده و خیلی درونی بود.
میزان تلخیِ آن خیلی بیشتر بود، اما همان هم طنز داشت. مثلا همان زنی که میخواست شوهرش که بیماری بدی داشت بمیرد و راحت شود، ولی هر کاری میکرد، نمیشد و زنده ترمیشد.
این روزها، یک صبح تا شب خودتان را چطور میگذرانید؟ مثلا نسبت به سالهای گذشته روزهای خودتان را چطور به شب میرسانید؟ نسبت به
روزهای دور تغییر کرده اید؟
انسان اصولا محصول چهار چیز است؛ اثر هنری هم همینطور؛ این چهار عنصر، زمان، مکان، موقعیت و بدن است. شما هر اثر هنری که بخوانید، شامل این چهار مسئله میشود. یعنی اگر حافظ در این قرن بود، حتما موضوعهای دیگری را در شعرش مطرح میکرد. طبیعی است که وقتی من هم موقعیت سنی ام عوض میشود، به شخص دیگری تبدیل میشوم. به همین خاطر است که کتابهای من هم هیچکدام شبیه به دیگری نیست. همه آنها به شرایط ذهنیِ من بستگی دارند. مثلا آخرین داستانی که نوشتم، کاملا عاشقانه است.
فکر کنم یک بار جایی گفته بودید که تا به حال عاشق نشده اید. ولی در داستانهای شما بارقه هایی وجود دارد.
من فکر میکنم عشق بیشتر در ذهن اتفاق میافتد. به قول شاعر آن گلی که از دور دیدم، چون که چیدم، دیدم از نزدیک نه رنگ خوشی دارد، نه بویی؛ این در مورد همه صدق میکند. یا اگر لیلی به مجنون کامِ دل میداد، عشقشان از یک قران هم بی بهاتر بود. این همه جا وجود دارد. اوج لذت عشق در نرسیدن و در ذهن ماندن است، بقیه آن بازی است. نسلها که از پی هم میآیند، حاصل همین عشقهاست، سیاه نمایی نباید کرد و غُر نباید زد، بلکه عشاق را باید دید که تا سالها همچنان کنار هم میمانند و از بودن و بچه دار شدن کِیفِ دنیا را میبرند.
ما در نوجوانی کار شما را با دیدن سریال شروع کردیم؛ از همان موقع احساسات ما را درگیر میکرد. چرا با وجود اینکه شما ساده مینویسید و مثل خیلیها پرطمطراق هم نمی نویسید، احساسات مخاطب را درگیر میکنید؟ چطور این اتفاق میافتد؟
البته این برداشت شماست. من فکر میکنم از کودکی برای این مسئله تمرین کرده ام. وقتی شبها کنار پدربزرگ و مادربزرگم میخوابیدم، به قصه های آنها گوش میدادم؛ به ویژه پدربزرگم
قصه گوی خیلی خوبی بود و میتوانست از واژه ها به خوبی استفاده کند. گاهی پدربزرگم به خواب میرفت و من بقیه قصه را خودم برای خودم تعریف میکردم.
من در این مواقع حتما مادربزرگم را بیدار میکردم که بقیه قصه را بگوید.
او خیلی زود صدای خروپفش به گوش میرسید. من یاد گرفتم خودم برای خودم قصه ای را تعریف کنم. حالا وقتی این اتفاق برای من میافتد و خودم درگیرِ چیزی میشوم که برای خودم تعریف میکنم، آن را باور میکنم و آن باور به مغز من و بعد هم به دستم میآید. من هنوز هم با دست مینویسم و از قلم استفاده میکنم.
چیزی که در مورد نوشته های شما برای من جالب است، این است که اغلب از چیزهای خیلی ساده مثلا از تلخ بودنِ ته خیار قصه میسازید. از چیزهای جزئی و به ظاهر بی اهمیت، قصه های زیبا و شیرین خلق میکنید.
این را میتوان به کسی تشبیه کرد که دسته گل درست میکند. او میداند چه گلی را کنار دیگری بگذارد و از آن یک دسته گلِ زیبا خلق کند. در دنیا نیز هر ماجرایی مانند یک گل است که رنگوبویی دارد و به انتخابی نیاز دارد.
مثلا در همین کتاب «شما که غریبه نیستید »، که نوشتن آن برای من بسیار سخت بود، وقتی میخواستم ماجراها را انتخاب کنم، مثل این بود که بخواهم گلها را کنار هم بگذارم و یک دسته گل درست کنم. یا مثلا خانمهایی را به خاطر بیاورید که چهل تکه درست میکردند؛ این کار مثل
همان است. من در روستای سیرچ وقتی بچه بودم، کنار رودخانه سنگها را کنار هم میگذاشتم و از آنها یک شکل خلق میکردم.
من از آنجا که خودم با مادربزرگم بزرگ شده ام، با قصه سیرچِ شما خیلی احساس نزدیکی میکردم. خیلی سخت است که آدم به تلخیهایی که تجربه کرده بازگردد و آنها را مرور کند و از روی آنها قصه بنویسد. اما چرا اینقدر دیر دست به کار نوشتنِ زندگینامه خودتان شدید؟
من زندگینامهای خواندم که از دکتر اسلامی ندوشن بود. در آن نوشته شده بود که 60 سالگی بهترین موقعیت برای نوشتن خاطرات است. از یک طرف شخص هنوز حافظه اش را از دست نداده و از طرف دیگر چموشیهای جوانی را هم ندارد. این حرف تا حدودی روی من تاثیر داشت. نکته دیگر هم این بود که اسم این کار را «نگارش درمانی » گذاشته ام. یک اضطراب
خانوادگی وجود دارد که به من هم منتقل شده است. مثلا اگر با دخترم چند بار تماس بگیرم و جواب ندهد، خیلی زود نگران میشوم و این بسیار بد است. البته این مسئله تا حدودی به خاطر سختیهای کودکی است. من تلاش میکنم اضطرابها را در داستانها به بند بکشم. نمینویسم که کسی را بگریانم، یا بخندانم، بلکه فقط سنگها را کنار هم میچینم، چهل تکه میدوزم و
دسته گل درست میکنم. برای فرار از چیزی که میخواهد آزارم بدهد، به طرف خلق چیزی میروم که بخشی از خودم را هم در آن میگذارم. هنرمند وقتی میخواهد بنویسد، انتخاب میکند. برای معالجه فکریِ خودش و برای اینکه خودش را در نوشتن گُم کند، این فضای هنری را برای خودش ایجاد
میکند. هنر ادامه بازیهای بچگانه است. نویسنده ها و هنرمندان حس کودکی را در کار هنریِ خود میگذارند. ادامه کودکیِ هر هنرمندی در آثارش است. من معتقدم خانه های کودکی مانند لاکِ لاکپشت همیشه با آدم است. لاکپشت با لاک خودش به دنیا میآید و همیشه همراش است. هنرمندی بیچاره است که کودکی اش را فراموش کند. کودکی در هنرمندان خیلی زنده است.
ما یک بازی چلچراغی داریم. تصور کنید میخواهید به این آدمها عیدی بدهید، چه چیزی به آنها میدهید. اولین نفر، عباس جدیدی است.
آرزو میکنم که هیچ عیادتکننده مشهوری به سرنوشت ایشان دچار نشود.
الهی قمشهای چطور؟
امیدوارم سال بعد در یک شبکه جدید با حرفهای جدید در تلویزیون ایشان را
ببینیم.
به سپند میرزادگان چه چیزی هدیه میدادید؟
اصلا نمیشناسم. دختر است یا پسر؟ پسر است.

اگر میخواستید خودتان دو نفر را انتخاب کنید، چطور؟
یکی از آنها شجریان بود که به او قدرت سلامتی و جوانی میدادم. دیگری هم خودم بودم، کمی آرامش به خودم میدادم.
اما ظاهرا که خیلی آرام هستید.
ظاهرم آرام است، اما از داخل ویران است. در ظاهر دریا هستم، اما داخل آن توفان است.
چه کتاب یا فیلمی را برای عید پیشنهاد میکنید؟
به نظر من نمیشود اینطور پیشنهاد داد، اما به نظرم بهتر است طنزهای قوی بخوانید. فکر کنم مجموعه داستانی آمده که عنوانش «استادان تبسم »است. طنز خواندن را پیشنهاد میکنم.
در مورد فرایند چهل تکه دوزی و خلق داستان بگویید. از ابتدا تا کنون تغییری هم کرده است؟ مثلا قبلا در 20 روز دوخته میشد، اما حالا یک روزه هم دوخته میشود؟
جایی وجود دارد که دستخط هایم را نگه میدارند. الان که به آنها نگاه میکنم، میبینم من بیشتر از گذشته خط میزنم. این نشان میدهد که واژه هایم را عوض میکنم و از تکرار دوری میکنم. به علاوه دچار وسواس خیلی شدیدی شده ام. البته پراکندگیِ ذهنی هم دارم که باید همه چیز را جمع کنم. اما از همه مهمتر ترس از تکرار است. میترسم چیزی را بنویسم که بگویند ما قبلا هم این را خوانده ایم. من سعی کرده ام که زیاده نویسی
نکنم. معتقد هستم که هنرمندان مانند ورزشکاران دورانی دارند؛فوتبالیستها کفشهایشان و بوکسورها دستکششان را آویزان میکنند؛ خیلی سخت است که آدم بگوید دیگر نمینویسم، اما شاید لازم باشد. آرزوی من این
است که در اوج تمام بشوم، یا خودم یک روز اراده کنم و نوشتن را کنار بگذارم. این روزها هم کتاب درآوردن و نوشتن را عقب میاندازم.

شماره 700

خرید نسخه الکترونیک از گتابفروشیهای الکترونیک طاقچه و فیدیبو

یک جواب دهید