دستهای دریا خیس بود، چشمهای من خیستر…

77

فاضل ترکمن

تصویر سازی: سهیل حسینی

هر دم دردی از پی دردی ای سال!
با این تن ناتوان چه کردی ای سال؟
رفتی و گذشتن تو یک عمر گذشت
صد سالِ سیاه برنگردی ای سال!
قیصر امین پور

سالها شاید تقصیر نداشته باشند. سالها، ماهها وروزها… ساعتها، دقیقه ها و ثانیه ها شاید بی تقصیرِ بی تقصیر باشند. شاید اما… اما ما همیشه به دنبال مقصر میگردیم. برای همین مثل رباعی قیصر امین پور، همه تقصیرات را گردن سالی که رفت، میاندازیم. سالی که رفت اما نامهربانانه رفت و پیش هر کس که مینشینیم، از اینکه چه سخت گذشت و رفت، حرف میزند. اما…اما کسی چه میداند. شاید سالی که رفت، بر ما سخت
گذشت. بر مایی که امسال را تنها در دایره غم انگیزش گذراندیم. حتما کسانی هستند که سال شیرین و خوبی از سَر گذراندند. کسانی که ما را متهم به بدبینی کنند. یا کسانی که فکر کنند ما زیادی توقع داریم. یا کسانی که مثل وودی آلن اعتقاد دارند زندگی با همه چیزش تنها و تنها یک شوخی است و نباید ذره ای جدی اش گرفت. شاید، شاید کسانی باشند که فکر کنند ما سخت میگیریم، اما مگر فرقی هم میکند؟! چه فرقی میکند؟! وقتی که دیگر این سال بر ما گذشت و سخت هم گذشت.
وقتی که خیام میگوید: «روزی که گذشت، هیچ ازو یاد مکن! » وقتی که خیام با روزِ گذشته که به او نزدیکتر است از سال، این گونه رها برخورد میکند، شک ندارم که دیگر ماهها را… سالها را… وقعی نمی نهد.
یعنی سالها را با همه داشتهها و نداشته هاشان… با همه خوشحالیها و بدحالی هاشان… با همه اشکها و لبخندهاشان… با همه پیوستگیها و گسستگی هاشان…
به حال خودشان بگذاریم و هیچ از آنها یاد نکنیم؟! اصلا این یاد کردن از آن دردسرهای تمام نشدنی است.
یاد کردن… و در یاد ماندن… اینکه یادمان نمیرود سالی که گذشت، چه ها و که ها را از دست دادیم. اینکه یادمان نمیرود دیگران با ما چه کردند. اینکه یادمان نمیرود ما که کاری نکرده ایم. ما هیچ کاری نکرده بودیم. ما…هیچ… شاید به قول سهراب: «ما هیچ، ما نگاه… ». شاید اصلا حتی نگاه هم نکردیم. چشمها را بستیم. چشمها را با آنکه شسته بودیم، بستیم و گذاشتیم بگذرد. گذاشتیم این سال، مثل تمام سالهای بد دیگری که داشتیم، بگذرد. گذاشتیم بگذرد و منتظر ماندیم. منتظر که سالِ جدید شاید ما را تحویل بگیرد.
دل خوش کردیم که شاید مثلا سال میمون از ما خوشش نمی آید. «واه! واه! با آن قیافه اش! » دل خوش کردیم که شاید سال مرغ برای ما تخم طلا بگذارد و…
چقدر دل خوش کردیم… «چقدر دل، گرفتیم و چقدر دلگرفته ایم… » چقدر دل گرفتیم، دل دادیم و چقدر با پُستهای سفارشی پس دادند دلهای نازکی را که سهراب گفته بود: «مبادا که ترک بردارد… » حالا از این سال، از این سالی که بر ما گذشت، چه باقی میماند؟!
دلهای پَس فرستاده شده یا دلگرفتگی ها؟! کدامیک را با کدام دلپسندی، کدام جای دلمان بگذاریم؟! شاید دوباره باید به دنبال بهانه های کوچکی برای دلداری باشیم. دلداری به خودمان. دلداری لااقل از دلهره که بهتر است. دلهره؛ دلِ تنگ را تنگتر میکند. هرچند که دلتنگی از دلسنگی بهتر است. هرچند که دلتنگ، شاعر و دلسنگ، بیشعور است! هرچند که دلمان
نمیآید از زندگی، از سالها، از ماهها و از روزها… «روزها » که به قول مولانا با «سوزها » همراه بود، دلزده شویم.
هرچند که دلمان نمیآید دل بکنیم از «زندگی و دیگر هیچ » و تصاویر نابی که عباس کیارستمی در چشمهامان قاب میگیرد. هرچند که…
لابد باید دل به دریا زد. دریا… دریا… دریا… به دریا چه بگوییم آخر؟! هر چه میخواهد دل تنگمان؟! دریا گوش میدهد؟! شاید… شاید چون دریا گوش ماهی دارد، به حرفهای ما گوش بدهد. اصلا اگر با دریایی که دل دریایی دارد، حرف نزنیم، پس با کی حرف بزنیم؟! با کی؟! مثلا برویم کنار دید و بازدید موجها در عید بایستیم و فریاد بزنیم: «دریا! اولین عشق مرا بردی » و بعد از او بخواهیم ما را نیز با خودش ببرد؟! از او بخواهیم مثل آن آهنگ گوشنواز، با آن صدای غم انگیز و رها نگذارد موجها ما را به ساحل برگردانند؟! با صدای بلند بخوانیم: «دریا دلم گرفته/ دریا دلم گرفته/ منو از این گرفتگی رها کن/ رها کن! رها…/ دریا با من حرف بزن/ نذار منو موجا به
ساحل بدن/ دریا دلم میخواد تو بال موجا/ منو، تو یک شب ببری از اینجا/ بذار بگن چشمای بارون زده/ بازم تو دریا یه نفر گم شده… » یک نفر لابد مثل «اِلی » که بعد از بادبادک بازی با بچه ها به دریا زد و «درباره »اش چه
حرفها که نزدند…
یعنی توی این دنیا، توی این دنیا که تلخی هاش را شوری دریا تلخ تر میکند، این حرفها را میشود به دریا زد؟! یعنی دریا میتواند این حرفها را بشوید و ببرد و غرق کند در خودش؟! آنوقت دریا مثل ما، تلخ تر نمیشود؟! آنوقت ما بر دریا با آن همه نمکی که بر زخمهای آبی اش دارد، بیشتر نمک نمی پاشیم؟! اما نه…
دریا بزرگتر از این حرفهاست. دریا با آن چشمهای رنگی، با آن چشمهای آبی، آن چشمهای شُسته، بزرگتر از دلتنگیهای ماست. میتواند دل تنگ ما را به خودش بزند. به آبیهای خودش… میتواند لااقل به اندازه قطرهای از قطرات بی شمارش، دل ما را دریایی کند.
نمیدانم. نمیدانم. شاید بهترین کار همین باشد. همین که عید امسال دل به دریا بزنم. کتاب «پیرمرد و دریا »ی همینگوی را بردارم و بعد دل به دریا بزنم. اگر اِلی آخرین بار دلش را به بادبادک سپرد، من دلم را به ارنست همینگوی می سپارم که کلمات را میشناسد و حرفها را میشناسد و مرا و روح مرا میشناسد… پس من دلم را به همینگوی میسپارم و بعد به دریا میزنم. دل به دریا میزنم و دیگر بعد از آن تصمیم با خود دریا باشد.
با خود دریا که سال جدید مرا به ساحل تحویل بدهد یا نه… چه اهمیتی دارد که بعدش «درباره »ام قضاوت کنند یا پشتم حرف بزنند. همانطور که پشت اِلی حرف زدند و قضاوتش کردند. وقتی دریایی شدی، وقتی به دریا زدی، دیگر نیستی… دیگر با خیال راحت میتوانی به حرفهای گوش ماهی گوش بدهی به جای گوش دادن به آنچه دربارهات میگویند. میروی، پابرهنه، آرام آرام، با چشمهای بسته و دلی که منتظر دریاست. منتظر عبور از یک جاده خیس، با چشمهایی که خیستر است…

شماره 700

یک جواب دهید