مخفیگاه امن نوجوانی

121

مَهدی حسین نیا
من همه زندگی ام را از خانواده فرار کرده ام. هر حقیقتی را از آ نها پنهان کرده ام و با این همه طرفی نبسته ام. نمایشگاه کتاب ازجمله جاهایی بود که مفر و مخفیگاه امنی به حساب می آمد. نوجوان بودم و فکر میکردم با مدرسه نرفتن و وول خوردن لابه لای کتاب های نمایشگاه شعورم بالاتر میرود؛ نرفت! اما برای چند سال به جز کتاب فروشی ها و جاهایی که دوستشان داشتم، چند روز در سال را در نمایشگاه کتاب پنهان می شدم. نه این که خیلی انسان فرهیخته ای باشم؛ دنیای کوچکی داشتم. صبح ها به هوای مدرسه بیرون می زدم و شب ها با ظاهری خسته از درس خواندن به خانه برم یگشتم. طبیعتا شغل و درآمدی نداشتم و پول توجیبی هم در خانه ما معنا و مفهوم چندانی نداشت. هرچه از عید کاسب می شدم، پس انداز میکردم تا در چند روز اردیبهشتی کلکش را بکنم. نمایشگاه کتاب برای من مفهوم یک استقلال عاریتی، چرخاندن یک زندگی مالی حداقلی و تلاش نافرجام برای با شعور بودن بود! سن و سالم که بالاتر رفت، بنا به شرایط و روحیه و تاثیرات تلاش های نافرجامم برای آ نچه پیش شما اعتراف کردم، وقتی دیگر لازم نبود چیزی را پنهان کنم، شور و شوقم هم کمتر شد. ترجیح می دادم هفته ای یک کتاب بخرم به جای آن که مبلغ قابل توجهی را یک جا صرف خرید کتاب کنم. شلوغی های بی دلیل، سروصدای بی خود، بی نظمی های نمایشگاه به مصلی نقل مکان کرده. دیدن خیل آدمهایی که برای هر چیزی جز کتاب آمده اند و البته حال وهوای خودم سال به سال من را از نمایشگاه دورتر کرد. با این همه هنوز گاهی دلم تنگ می شود که جای خرید هفته ای یک کتاب، یک چیزی در زندگی مثل بودن در این تحریریه و آن تحریریه را بپیچانم و بروم لابه لای راهروهای لبریز از کتاب نمایشگاه احساس کاذب کار مفید انجام دادن به خودم القا کنم. هر کتابی که برمیدارم پشتش رانگاه کنم، در ذهنم حساب جیبم را مرور کنم و دست آخر با کیفی که خالی برده ام و حالا از وزن قلیل خودم هم سنگین تر شده، به خانه ای برگردم که پیشتر ها اگر می فهمیدند کجا بودم، رو ترش میکردند و میگفتند باز رفته ای کتاب خریدی؟!

شماره

یک جواب دهید