من همیشه با مخالفت موافق‌ام

1007

جامعه چندصدایی در گفت‌وگو با فرشته احمدی

 

معمولا روال کار این‌طور شده که با نویسنده‌ها در مورد آثارشان صحبت می‌کنیم و از این‌که دیدگاهشان در مورد سایر مسائل اجتماعی و ادبی چیست، گپ و گفت چندانی نمی‌بینیم. با فرشته احمدی پیرامون جوایز ادبی گفت‌وگویی داشتیم. مباحث‌ فرهنگی، مسائل ریشه‌ای و دغدغه‌های یک نویسنده در این مصاحبه کلیدواژه‌هایی بودند که قابل‌ توجه‌اند.‌

با این بحث شروع کنیم که خیلی از نویسنده‌ها دید خوبی نسبت به جوایز ادبی ندارند، حالا یا به بخشی از آن اعتراض دارند و کل را نفی می‌کنند، یا اصلا وجود بنیادها و جوایزی را که در کار بررسی و برگزیدن کتاب هستند، قبول ندارند. به نظر شما چرا این‌طور است؟
خب، این بدبینی به مرور زمان و به‌خاطر ناکارآمدی بسیاری از نهادهای دست‌اندرکار دامن زده شده. اتفاقات متعددی باعث این بدبینی می‌شود؛ ازجمله این‌که جایزه‌ها نهادهایی قدرتمند نیستند که بتوانند برای مدت طولانی تیم داوری قوی‌ای را در کنار خود نگه دارند. آن‌ها هر سال بنا به موقعیت‌های پیش‌آمده اعضا و داورها را انتخاب می‌کنند. بهترین ترکیب داوری ترکیبی از نویسندگان و منتقدان است. آقایان پاینده، میرعابدینی، سمیعی و… در دوره‌های اول جوایز حضور خوبی داشتند، اما بعدا حضورشان کم‌رنگ شد. رفته‌رفته تیم‌های حاضر در جایزه‌ها را بیشتر جوان‌ها تشکیل دادند و منتقدهای قدیمی‌ تمایل کمتری به حضور داشتند. شاید تجربه‌های خوبی نداشتند، یا از انتقادات بعدی دلخور می‌شدند. نمی‌دانم.
از آن گذشته، در همه جای دنیا همواره عده‌ای به نتایج داوری‌ها اعتراض دارند. اما اگر نهادی تاریخچه طولانی و پردامنه‌ای داشته باشد و رزومه کاری‌اش آبرومندانه و پروپیمان باشد، اعتراضات را تاب می‌آورد، با خون‌سردی به آن‌ها گوش می‌دهد و شاید حتی درس بگیرد. اما اگر نهادی چند سال لرزان و نامطمئن جایزه یا برنامه‌ای را تدارک دیده باشد و با تردید نسبت به این‌که اسپانسر پیدا می‌کند، مکان برگزاری و امکان اجرای برنامه فراهم می‌شود یا نه، جلو برود، مسلم است که بنیه‌اش از آن‌چه هست، ضعیف‌تر می‌شود و همان اندک پشتوانه‌هایی را هم که دارد، از دست می‌دهد. امسال در جشنواره دافنه دوموریه که در شهر کوچکی به اسم فوبی، برگزار می‌شود، حضور داشتم. شاید فکر کنید مگر هنوز کسی راجع ‌به دافنه دوموریه حرف می‌زند؟ اگر هیچکاک از دو تا از داستان‌هایش فیلم نساخته بود، مگر کسی او را می‌شناخت؟ این جشنواره 25 سال است که در یک شهر بسیار کوچک چندهزار نفره برگزار می‌شود. بخش‌های فرهنگی متعددی در کشورهای مختلف به بهانه‌های مختلف برای این جشنواره کارهای حاشیه‌ای و متنوع زیادی انجام می‌دهند. مثلا امسال یک فیلم‌ساز آلمانی فیلم مستندی از زندگی دافنه دوموریه ساخته بود. درواقع، گفت‌وگویی پیش می‌آید بین فرهنگ‌های مختلف، آدم‌های مختلف و مدیاهای مختلف فیلم، ادبیات، سینما،… ولی ما چه کار می‌کنیم؟ خودمان را دائم محدودتر می‌کنیم، به گوشه انزوا می‌رویم و سیاست‌های کلان مملکتمان طوری برنامه‌ریزی می‌شوند که ارتباطات فرهنگی‌مان به حداقل برسد. آن‌قدر که شیوه مراوده با جهان را هنوز هم بلد نیستیم به شهادت برنامه‌ها و جلساتی که در نمایشگاه‌های بین‌المللی کتاب و غیره برگزار می‌شوند.

با توجه به قیمت بالای کاغذ و هزینه چاپ و نشر کتاب، به نظرتان جوایز می‌تواند تا حدی به فروش آثار و گردش مالی نشر کتاب کمک کند؟ چون جوایز مدعی هستند به فروش آثار کمک می‌رسانند. این مسئله را در ایران و جهان چطور ارزیابی می‌کنید.
آماری ندارم که در دنیا چه اتفاقی می‌افتد و جوایز چطور روی فروش تاثیر می‌گذارند، اما بدیهی است که وقتی جایزه‌ای معتبر با درجه مشروعیت بالا به نویسنده یا کتابی اختصاص پیدا کند، آن کتاب در حوزه خودش پرفروش می‌شود. مخاطب با شناختی که از اهداف هر جایزه دارد، می‌تواند پیش‌بینی کند برنده آن جایزه در حوزه مورد علاقه او می‌گنجد یا نه. در ایران چنین دسته‌بندی‌ای نداریم. اصولا جوایز آن‌قدر عمر نمی‌کنند که سلیقه و اهدافشان را مدون کنند. بااین‌حال مسلما دست‌اندرکاران جوایز دلشان می‌خواهد بر فروش کتاب‌ها و معرفی نویسنده جدید و بااستعداد موثر باشند. اگر منصف باشیم، می‌بینیم در بعضی سا‌ل‌ها هر دوی این اتفاق‌ها افتاده. نویسنده جوانی معرفی شده، اما دیگر کار نکرده. این خودش موضوعی است برای بررسی! موقعی که جایزه گلشیری بخشی را برای رمان اول و مجموعه داستان اول در نظر گرفت، ناشرها با علاقه بیشتری کتاب‌های نویسندگان تازه‌کار را چاپ کردند، پس یعنی حضور آن جایزه موثر بوده. این روزها مثال نقضش را هم زیاد داریم. برنده جایزه‌ای می‌گوید کتابش بهترین رمان فلان جایزه شده و بیشتر از یک سال است هیچ تاثیری روی فروشش نداشته. به نظرم بیاییم به بضاعت فعلی‌مان نگاه کنیم و ببینیم درحال حاضر جوایز در چه زمینه‌هایی می‌توانند موثر باشند. اگر روی فروش چندان اثر ندارند، اگر با سختی و تقلا باید یک جایزه برگزار شود، پس انگیزه این نهادها چیست و چرا جوایز با همه این سختی‌ها با چنگ و دندان تلاش می‌کنند باقی بمانند؟ من فکر می‌کنم اتفاق‌های فرهنگی و ادبی و روزنه‌های روشن این‌قدر کم‌اند که واقعا بعضی‌ گمان می‌کنند حضور همین جایزه‌های کم‌جان و کم‌بنیه بهتر از نبودنش است، چون بهانه‌ای می‌شود تا در مورد بعضی از کتاب‌ها حرف زده شود؛ بهانه‌ای که اهالی ادبیات با هم کلنجار بروند. چه اشکالی دارد؟ دعوا و مناقشه و بحث نشان می‌دهد آن‌ها وجود دارند و هنوز به بعضی چیزها اهمیت می‌دهند. همین که تحرک و پویایی در جامعه باشد و ما راجع‌ به بعضی آثار نظرات مثبت و منفی و مخالف و موافق بشنویم، خوب است. جایزه‌ها با این‌که سال‌هاست کارایی لازم را نداشته‌اند، ولی به بحث‌ها و نظرها و حرف‌ها دامن زده‌اند.
از طرف دیگر، جوایز دولتی هم در مورد همین مسائل دیدگاه‌هایی شبیه جوایز خصوصی دارند، درحالی‌که امکانات آن‌ها کاملا متفاوت است. جایی خواندم یکی از مسئولان جایزه جلال‌ آل‌احمد گفته بود جوایز روی فروش و معرفی و بهتر دیده شدن کتاب تاثیری نداشته‌اند. باید پرسید چرا؟ چون شرایط آن‌ها با بقیه جایزه‌ها کاملا متفاوت است. می‌توانند برنامه‌ریزی طولانی‌مدت بکنند، جوایز ارزنده به برنده بدهند، داورها و گروه اجرایی قوی انتخاب کنند و دستمزد خوب بهشان بدهند، تبلیغات وسیع داشته باشند و… پس دقیقا جایی که این چرا باید مطرح شود، همین‌جاست، وگرنه جوایز خصوصی تکلیفشان معلوم است و مواردی را که در بالا گفتم، در اختیار ندارند.
از آن گذشته، شاید بهتر باشد، گریزی بزنیم به مسئله اعتماد مردم به ادبیات ایران. اتفاق‌های متعدد و متنوعی به کم‌رونقی ادبیات در این سال‌ها دامن زده‌اند؛ عدم وجود کپی‌رایت و ترجمه‌های چندگانه آثار خارجی که ظاهرا همه ناشرها آن‌ها را بهتر از آثار ایرانی می‌فروشند، وضعیتی ایجاد کرده‌ که داستان ایرانی روزبه‌روز بیشتر به محاق می‌رود. درواقع همه این مسائل در کنار هم باید طرح شود. نمی‌شود از جوایز حرف زد، اما درباره عدم وجود بسترهای مناسب برای کتاب‌خوانی حرف نزد. در کدام سریال تلویزیونی، خانه‌ای دیده می‌شود که کتاب‌خانه داشته باشد، یا آدمی را ببینیم در حال کتاب خواندن؟ بحث درواقع، یک بحث ریشه‌ای است. جایزه‌ها تلاش می‌کنند با همین بضاعتی که دارند، فرهنگ کتاب‌خوانی را گسترش دهند، یا نقش کتاب خواندن را در بهبود زندگی اجتماعی آدم‌ها به آن‌ها یادآوری کنند. کتاب خواندن فقط یک ادای روشن‌فکری نیست. مسئله این است که مردم به تاثیر دانش و آگاهی بر زندگی روزمره‌شان آگاه شوند. تاثیری که بر کیفیت زندگی و کیفیت نگاه به جهان می‌گذارد و توقعمان را از سردمداران و دولت‌مردان و کسانی که کشورمان را اداره می‌کنند، شکل می‌دهد. به نظرم این بحث‌های ریشه‌ای باید بیشتر مطرح شوند و بیشتر درباره‌شان فکر کنیم، به جای این‌که انرژی‌مان را بگذاریم روی دعواهای شخصی و مسائل درون‌گروهی و…

آیا جایزه ادبی می‌تواند دغدغه یک نویسنده باشد؟
خیلی از نویسنده‌ها در صفحات اجتماعی‌شان می‌نویسند. هیچ اهمیتی به جایزه‌ها نمی‌دهند، ولی همین حرف‌ها نشان از اهمیتی است که برای جوایز قائل‌اند. به نظرم کم‌وبیش همه نویسنده‌ها به جایزه گرفتن اهمیت می‌دهند و ضمنا یکی از راه‌هایی است که به تبلیغ و معرفی کتاب و مطرح شدن نویسنده کمک می‌کند. نویسنده‌ای را نمی‌شناسم که هنگام نوشتن بیوگرافی‌اش به جوایزی که دریافت کرده اشاره نکند، اما این‌که گرفتن جایزه دغدغه باشد برای کسی، بنا به ویژگی‌های شخصی آدم‌ها حتما میزان اهمیتش متفاوت است. به‌هرحال کافی است کمی واقع‌گرا باشیم تا بفهمیم جایزه هرچقدر هم موثر باشد، نقشی کوتاه‌مدت خواهد داشت. تداوم کار نویسنده و تلاشش برای بهتر نوشتن از همه چیز مهم‌تر است. تاریخچه کاری نویسنده، انباشت دانسته‌ها و تجاربش و داشتن نگاه دقیق و موشکافانه به محیط پیرامونش هویت او را می‌سازند. جایزه‌ها هم همان‌طور که از اسمشان پیداست، پاداش‌هایی کوچک‌اند که گاهی باعث ایجاد انگیزه می‌شوند.

به نظر شما باید به نویسندگی به چشم یک شغل نگاه کرد که به طبع آن، کار جدی، نیاز مخاطب، وضعیت بازار و… را هم در نظر گرفت، یا همان حالت هنری بودن و ذوقی بودن صرف که نویسنده بنا به نیازهای زندگی شخصی به کار و شغل خودش برسد و هر وقت توانست، چیزی بنویسد؟
باید و نبایدهایی که ما می‌شماریم، یک چیز است، این‌که جامعه چه راه‌هایی پیش پای آدم می‌گذارد، چیز دیگر. آیا جامعه کنونی ما با این وضعیت اقتصادی، کار، نیازهای معیشتی، اوضاع مسکن و… این اجازه را به آدم‌ها می‌دهد که نویسندگی را به‌عنوان حرفه خودشان انتخاب کنند؟ نویسندگان معدودی را می‌شناسم که از طریق نوشتن زندگی می‌کنند؛ کسانی که نسبتا پرکارند، در مجله‌های مختلف کار می‌کنند، کلاس‌های داستان‌نویسی دارند و از طریق مجموعه‌ای از کارهایی که به نوشتن ربط دارد، زندگی می‌کنند. اما هرگز نمی‌توانند به کتاب‌هایشان به‌عنوان تنها منبع درآمد متکی باشند. روند طولانی چاپ کتاب‌ها، دستمزدهای کم و اوضاع فروش نابه‌سامان اجازه حرفه‌ای شدن را به نویسنده نمی‌دهد. پس این‌که نویسنده‌ای حرفه‌ای باشیم، یک تصمیم شخصی نیست و به مجموعه عواملی خارج از اراده ما مربوط است. نویسنده ایرانی نویسنده سفارش‌پذیری نیست، یعنی براساس این‌که بازار چه لازم دارد، نشر یا نهادی به او چه سفارش داده و… کار نمی‌کند. سیستم داستان‌نویسی ما براساس انتظار برای الهام است، بنابراین چندان هم نمی‌توانیم برنامه‌ریزی کنیم. گذشته از شوخی، اولویت اول زندگی‌مان درآوردن خرج زندگی است و بعد داستان نوشتن.

این درکل خوب است یا بد؟
حتما بد است. اگر نویسنده احساس امنیت شغلی داشته باشد و با فراغ بال برای کارش زمان بگذارد، عالی است. من سال‌هاست کار معماری را کنار گذاشته‌ام که فقط در حوزه ادبیات کار کنم و با نوشتن زندگی کنم، ولی ساعت‌های زیادی را باید صرف ویرایش، بررسی آثار دیگران در حوزه نشر، نوشتن مطلب برای نشریات، ایجاد محتوا برای سایت‌ها و… بکنم و زمان کافی برای نوشتن داستان در اختیار ندارم. معلوم است که این اوضاع خوب نیست، ولی اقتضائات جامعه ما فعلا همین وضعیت را ایجاب می‌کند و به گمانم به این زودی هم شرایط تغییر نمی‌کند. پس باید خودمان را با اوضاع وفق دهیم. همان‌طور که همه این سال‌ها این کار را کرده‌ایم.

در خیلی از جاهای دنیا هزینه مادی‌ای که یک جایزه ادبی به مؤلف می‌دهد، به اندازه کافی برای مایحتاج او مثل خرید خانه، گذران زندگی و غیره کافی است. نویسنده هم به کارش می‌رسد. ولی این‌جا نه وجه مادی جوایز چشم‌گیر است و نه نویسنده آن را قبول دارد. اصلا کسر شأن خودش می‌داند. نظرتان چیست؟
جوایز ادبی حتی در همان سال‌های رونقشان وجه مادی چشم‌گیری نداشتند. حتی جایزه 110 سکه‌ای جلال قبل از این‌که 30 تایی شود هم با معیارهای جهانی جوایز فاصله داشت. مسئله فقط جایزه‌ها نیست، بورس‌های خیلی خوبی برای کمک به نویسنده‌ها در همه جای دنیا داده می‌شود. فرصت‌های مطالعاتی برای این‌که در جایی آرام و فارغ از مسائل کسب و درآمد و زندگی روزمره، کاری را تمام کنند یا شروع کنند. برای همه نویسنده‌ها در همه جای دنیا این امکانات وجود دارد. فقط ماییم که فکر می‌کنیم نویسنده باید با چنگ و دندان کار کند و گلیم خودش را از آب بکشد و هیچ نهادی هم از او حمایتی نکند. تا وقتی که تولید ادبیات و داستان در کشوری چندان کار مهمی تلقی نشود، بهایی هم که به آن داده می‌شود، بیشتر از این‌ها نخواهد بود. این را باید باور کنیم که جهان قصه‌ها می‌تواند جهان واقع را تحت تاثیر قرار دهد و می‌تواند از ما انسان‌های بهتری بسازد.

به نظرتان نویسنده چطور می‌تواند به پروسه یک جایزه کمک کند؟
نویسنده‌ها در این وضعیت بیشتر انتظار کمک دارند، ولی شاید کمکشان همین باشد که اگر انتقادی نسبت به جایزه‌ها دارند، به شکل بی‌غرض و شفاف بیان و مکتوبش کنند. در آن صورت احتمالا دبیران جوایز به انتقادها توجه می‌کنند و تلاش می‌کنند تا مشکلات اجرایی یا مشکلاتی را که در بخش‌های دیگر وجود دارد، حل کنند. با حاشیه‌سازی و حرف‌های بی‌اساس و شایعه‌پراکنی مشکلی حل نمی‌شود، فقط فضای ادبی متشنج و ناآرام می‌شود و اعتماد آدم‌ها نسبت به هم از دست می‌رود.

نقش نویسنده را جدای از اجرای مهارت‌ها و تکنیک‌ها در ارائه کار خوب، در بیشتر دیده شدن اثر و معرفی به مخاطب چقدر و در چه می‌دانید؟
با وجود فضای مجازی نویسنده‌ها دیگر خودشان را به امکانات سنتی محدود نمی‌کنند و به شیوه‌های مختلف تلاش می‌کنند آثارشان بهتر و بیشتر دیده شود، که در این میان نویسندگان جوان‌تر نسبت به قدیمی‌ترها بهتر عمل می‌کنند و با امکانات فضای مجازی آشناترند و وقت بیشتری را به آن اختصاص می‌دهند. از یک حیث به نظر می‌رسد کارها راحت‌تر شده است، اما به‌خاطر تنوع آثار و فراوانی‌شان، خواننده احتمالا بیشتر از گذشته سردرگم می‌شود. پیشنهادم توجه نویسنده‌ها به رویکردهای اجتماعی و گروهی است، به جای این‌که مرتب درباره خودشان و کارهایشان بنویسند. نوشتن در مورد آثار بقیه و معرفی کتاب‌های دیگران و کمک به نویسنده‌ای که چندان خوب معرفی نشده و… این کارها کارکردی دوسویه دارند و باید نهادینه شوند.

به نظر شما چرا همه چیز برای ما سخت است، عده‌ای با کارگاه‌های داستان‌نویسی، عده‌ای با نشست‌های عمومی و جشن امضا، عده‌ای با جوایز ادبی و… مخالف هستیم. در همان سنت قدیم که این چیزها نبود، باید بمانیم؟ یا دلیل دیگری دارد؟
من همیشه با مخالفت موافقم! نمی‌شود انتظار داشته باشیم همه همواره با همه کارها و برنامه‌ها و تصمیم‌ها موافق باشند و برگزارکننده‌ها را تشویق کنند و هورا بکشند. مخالفت درواقع نوعی نقد است. قبول دارم که ریشه‌های متنوعی دارد و گاهی خیلی شخصی می‌شود و عده‌ای به علت هم‌سو نبودن منافع خودشان با تصمیمات گرفته‌شده با آن‌ها مخالفت می‌کنند، اما خوش‌بینانه گمان می‌کنم برخی نیز به‌خاطر شیوه تفکر و نگاه ایده‌آل‌گرایشان با وسواسی که نسبت به ادبیاتی ناب دارند، بسیاری از کارها مثل رونمایی و تبلیغ‌های سطحی را نقد می‌کنند. به‌هرحال با طیفی از موضع‌گیری‌های خیلی شخصی تا دلسوزانه و محافظه‌کارانه مواجهیم. حرف من این است که جامعه باید چند صدایی باشد. قبول دارم که با وجود فضاهای مجازی این صداها راحت‌تر از گذشته به گوش می‌رسند و شاید همین هم باعث شده که مردم منتقدانه‌تر در مورد هر اتفاقی موضع‌گیری کنند. شاید گاهی تحت تاثیر جو، موضع‌گیری‌های تندی صورت بگیرد، اما با شنیده شدن صداهای منطقی‌تر خیلی وقت‌ها شاهد بوده‌ایم که مواضع کلی هم منطقی‌تر شده‌اند، پس از مخالفت نترسیم.

باتوجه به این‌که شما در چند جایزه ادبی فعالیت داشتید، در این زمینه چه تجاربی دارید؟ ضعف‌ها و قوت‌ها را در چه می‌بینید؟
دبیران و برگزارکنندگان جوایز با ایده‌آل‌ها و اهداف والایی (به زعم خودشان) پا به میدان می‌گذارند. هیچ‌وقت هیچ دبیری دلش نمی‌خواهد جایزه‌ای را راه بیندازد که به دوستانش جایزه دهد، یا جایزه راه بیندازد به بعضی کتاب‌هایی که دوست دارد، جایزه دهد. اصلا قابل‌ پیش‌بینی نیست که در سال‌های پیش‌ِ رو چه اتفاقی خواهد افتاد. ممکن است بعضی از جایزه‌ها بخواهند مبلغ نوع خاصی از ادبیات یا دنبال جهان‌بینی معینی باشند، اما در طول عمر محدود جوایز، کمیت کارهای منتشرشده و عوامل دیگر چندان اجازه نداده که این دسته‌بندی‌ها شکل بگیرد و جایزه‌ها خیلی حرفه‌ای و هدفمند عمل کنند. مثلا آقای کاشیگر در جایزه روزی روزگاری دنبال این بود که به کتاب‌های عامه‌پسندتر بیشتر توجه شود، اما به گمانم در هیچ‌کدام از دوره‌ها این اتفاق نیفتاد، چون چینش و دیدگاه داورها در مجموع چندان به دیدگاه مورد نظر او نزدیک نبود. بنابراین مثل بقیه جایزه‌ها برآیند سلایق و دیدگا‌ه‌های داوران، برنده را تعیین می‌کرد. جایزه گلشیری در حال سعی و خطا برای رسیدن به عادلانه‌ترین شکل داوری بود. می‌دانید که چند سال از روی رأی مخاطبان، کاندیداهای نهایی جایزه انتخاب می‌شدند، اما در دو سه سال پایانی این جایزه به راه‌حل خیلی سختی رسیده بودند؛ یعنی خواندن همه آثار به وسیله تیم محدود داوری. خواندن و تحلیل کردن و بحث کردن و جلسه گذاشتن کار سختی بود، ولی انجامش دادیم و معلوم نبود که بشود ادامه‌اش داد یا نه. چون در آن سال‌ها تعداد آثار منتشرشده بسیار کم بود و به قول آقای تراکمه دو رقمی شده بود.
جایزه‌ها درواقع تلاش می‌کنند بهترین راه‌حل را پیدا کنند. خیلی ‌وقت‌ها حرف‌های حاشیه‌ای زیادی زده شده راجع‌ به این‌که از قبل معلوم بود که چه کتابی قرار است برنده شود، از قبل معلوم بود که به چه کسی جایزه می‌دهند. درحالی‌که کمی منصف‌تر باشیم و کمی از دور نگاه کنیم، به این نتیجه می‌رسیم که چه نفعی برای دبیر یک جایزه، داور یک جایزه دارد که مثلا فلان کتاب جایزه بگیرد؟ من در دوره‌هایی که بودم، این را دریافت نکردم که دبیران جوایز دنبال این باشند کاری را برنده کنند، یا نخواهند کاری بیاید. درضمن شاید داوری یا دست‌اندرکاری مسئله شخصی مثبت یا منفی با یک آدم داشته باشد، ولی در حیطه کلی نظر یک نفر چقدر می‌تواند موثر باشد؟ آن چیزی که من با آن مواجه بودم، آن‌قدر حرف و حاشیه نداشت، اصلا نداشت. فرزانه طاهری در جلسه‌ها فقط حضور داشت و هیچ دخالتی در بحث‌ها و راجع ‌به برنده نمی‌کرد. من بعدها می‌شنیدم که می‌گویند فرزانه طاهری خودش تصمیم می‌گیرد جایزه را به چه کسی بدهد، یا چه کتابی برنده شود. در همه سال‌های جایزه روزی روزگاری هیچ دخالتی از جانب مدیا کاشیگر ندیدم، حتی کاشیگر کتاب‌هایی را که در سال کاندیدا شدند، تا سال‌ها بعد نمی‌خواند. می‌گفت می‌خواهم اگر درباره‌اش از من پرسیدند، بگویم نخواندم. برای این‌که نمی‌خواست نظری داشته باشد که نظرش را دخالت دهد. در مورد جایزه داستان کوتاه بهرام صادقی هم که داستان‌ها بدون اسم نویسنده به دست ما می‌رسند، خوش‌بختانه جایی برای حرف و حدیث وجود ندارد.
به‌طور کلی، نقطه ضعف جایزه‌ها، قدرت مالی اندک آن‌ها برای دادن جوایز ارزشمند به برنده‌ها و پرداخت دستمزد قابل قبول به داورها و دست‌اندرکاران است. هم‌چنین امید نداشتن به آینده و ادامه‌دار بودن ماجراست که باعث می‌شود نتوانند برنامه‌ریزی طولانی‌مدت کنند. مشکلات دیگر هم که تکرار حرف‌های زده‌شده است.

یک جواب دهید