نامه‌های تابستانی

122

به بهانه تولد آنا آخماتوا و پابلو نرودا

شکیب شیخی

همین شماره قبل بود که مریم عربی درباره دوستان مکاتبه‌ای یا همان «پن‌پال‌»ها مطلبی نوشت. درباره کسانی که می‌نشینند در خانه خود، در باغی یا کافه‌ای و برای کسی که به هر شکلی دوستش دارند، نامه‌ای می‌نویسند و می‌مانند به انتظار پاسخی که دریافت کنند. اگر اداره پست نامه را دیر به آن‌ها برساند، چه می‌شود؟ از آن عجیب‌تر اگر ذهن‌ها را بخواند و نامه را زودتر برساند، چه؟ امروز اداره پستی داریم که نامه‌ها را هم دیرتر و هم زودتر می‌رساند؛ جایی میان دیر و زود؛ جایی که حافظه زمان در هم می‌ریخت و مغشوش می‌شد و گویی پست‌چی‌ها را توفان نسیان برده است.
از نامه‌هایی می‌گویم که بین دو شاعر بزرگ، آنا آخماتوا و پابلو نرودا در رفت‌وآمد بودند؛ یا شاید باید می‌بودند و نبودند. از روسیه یا پاریس –فرقی نمی‌کند- فاصله تا شیلی بسیار زیاد است و باز هم اگر همین راه را برگردی، از شیلی تا آن‌جاها فاصله به قدری‌ است که تنها می‌توان از روی یک نقشه جغرافیایی آن را درک کرد. آخماتوا و نرودا هر دو از اهالی تابستان بودند و چند سال این‌طرف یا آن‌طرف‌تر تابستان را انتخاب کرده بودند برای به دنیا آمدن. از بین تمام مکاتباتشان برای شما «نامه‌های تابستانی» را این‌جا آورده‌ام.

تمام داستان از جایی شروع شد که آخماتوا که جوانی پرافت‌وخیزی در آن روزهای روسیه و فرانسه داشت، شعری را منتشر کرد که یکی از دوستان نرودا، آن را از توی روزنامه‌های قدیمی برید و برای رفیقش پابلو فرستاد:

قلب تو دیگر ترانه قلب مرا
در شادی و اندوه نخواهد شنید
آن‌گونه که می‌شنید

دیگر پایان راه است
ترانه من در دوردست‌ها
در دل شب سفر می‌کند
جایی که دیگر تو در آن نیستی

آنا آخماتوا
ژوئن 1921

پابلو پسربچه‌ای بود که 15سال دیر رسیده بود. نوجوانی بود که مبهوت زیبایی زنی جوان شده بود. پابلو 15 سال دیر رسیده بود و 30 سال را هم در این میان به فراموشی سپرده بود و دیگر نمی‌توانست –و خودتان این را بهتر از من می‌دانید- این غم را تحمل کند. بلافاصله قلم و کاغذش را برداشت و بی‌آن‌که چیزی کم یا اضافه بگوید، پاسخ آخماتوا را چنین داد:

در پی نشانی از توام
نشانی ساده
میان این رود مواج
که هزاران زن، از آن درگذرند.

نشانی از چشمانت
آن‌گاه که خجالت می‌کشند
وقتی که نور را حتی
از خود عبور می‌دهند.

ناخن‌هایت، عموزاده‌های گیلاس‌اند
و من
گاه در این اندیشه‌ام که کاش
می‌شد خراشم می‌دادند
وقتی که تو را خیره نگاه می‌کردم.

در پی نشانی از توام
اما هیچ‌کس
به آهنگ تو نیست
یا به روشنایی‌ات
میان این رود مواج
که هزاران زن
از آن در گذرند.

سراسر
تو کاملی
و من ادامه‌ات می‌دهم
چونان رودی که به دریایی از شکوه زنانه
در گذر است.

پابلو نرودا
ژوییه 1951

شعر نرودا آن‌قدر برای آخماتوا عجیب بود که لازم دید بهتر است تصحیحی از حال‌وهوا و نگاه خودش برای شاعر شیلیایی بفرستد و پاسخ اول را به‌سرعت چنین داد:

من چون عاشقي چنگ به دست نيامدم
تا در دل مردم رخنه کنم
شعر من صداي پاي يک جزامي است
به شنيدن صداي آن ناله خواهي‌کرد
و نفرين
هرگز نه شهرتي خواستم نه ستايشي
سي سال تمام
در زير بال نابودي
زيستم

آنا
ژوئن 1922

شعرش تلخ بود و برنده! خودش هم می‌دانست! انگار خودش را توضیح داده بود. چیزی جایی ننوشته یا به کسی نگفته که من از این حس مطمئن باشم، اما نامه‌ای که بلافاصله بعدش برای نرودا نوشته بود، این شک را در ما تقویت می‌کند:

خودم از سردی گذشته پشیمانم و حس می‌کنم پاسخ احساسات را به‌خوبی نداده‌ام. آن‌قدرها هم اختیاری نیست و شاید سرما -یا شاید آن‌طور که شما دوست داشته باشید تعبیرش کنید، زوال گرما- چیزی باشد که چنان در من رخنه کرده که احساسم به جهان و آن‌چیزی که می‌خواهم از خودم به مردمش نشان دهم، همه و همه را، در بر گرفته باشد. به هرصورت لازم دیدم که چیزهایی را شفاف کنم. نمی‌دانم نظرتان چه خواهد بود.

من دست‌هايم را زير شال به هم فشردم و فکر کردم
چرا امروز رنگ‌پريده است؟
غم و اندوه من
قلب او را آکنده
رنگ از رخسارش برچيده
آن لحظه فراموش‌ناشدني است
آن لحظه هميشه در ذهنم پايدار است
بدون حرفي
اداي کلمه‌اي
با قدم‌هاي سنگين
از در بيرون رفت
و من به سرعت باد از پله‌ها پايين دويدم تا
نزديک در به او رسيدم
نفس در سينه‌ام باز مي‌ايستاد که فرياد زدم:
شوخي بود!
نرو!
بي‌تو من مي‌ميرم!
با آرامشي هراس‌ناک و لبخندي بر لب گفت:
برو!
در را ببند!
کوران مي‌کند!

آنا
ژوئن 1922

نمی‌توانست تحمل کند. مرد کوچکی نبود، اما تحمل همه‌چیز را نداشت. شاید همین که نمی‌توانست سرما را تحمل کند، این حساسیت و ظرافتش از او مردی بزرگ می‌ساخت. شعر را که خوانده بود، شبی را در میان دوستانش گذرانده بود که می‌نوشیدند و ساز می‌زدند، در میانه میدان‌های شیلی. در میانه میدان‌های شیلی که فقط گرمای عشق نجاتش می‌داد از غلتیدن به اقیانوس بزرگ و آرام و مهیب و فقط گرمای عشق در سال‌های سیاهی که کمین کرده بودند، راهی برای رهایی‌شان بود. پیش از طلوع خورشید با عجله به خانه برگشت و چنین نوشت:

بخند بر شب
بر روز، بر ماه
بخند بر پیچاپیچ خیابان‌های جزیره،
بر این پسربچه کم‌رو
که دوستت دارد

اما آن‌گاه که چشم می‌گشایم و می‌بندم،
آن‌گاه که پاهایم می‌روند و بازمی‌گردند
نان را، هوا را
روشنی را، بهار را
از من بگیر

اما خنده‌ات را هرگز!
تا چشم از دنیا نبندم

پابلو
ژوییه 1952

Shakib Sheikhi

یک جواب دهید