نوستالژی غم یار

38

یونس یونسیان

انعكاس یك نور سرگردان در شیشه‌های عینك خانم معلم، بیرون‌بودگی ابدی انسان از لحظه‌های حاضر زدن: خانم معلم با كتاب فارسی در دست‌هایش، خودش را به گوشه‌ای از دیوار كلاس چسبانده است، دست‌هایش از لباس بیرون زده، آستین‌هایش را بالا داده تا راحت‌تر با گچ و تخته همراه شود، از آن عینك‌های قاب كائوچویی معروف به چشم دارد، اوایل دهه 50 خورشیدی است. تك كلیدهای سیاه‌رنگ برای روشن كردن لامپ، بالای سرش از دیوار بیرون زده است، زنان و دختران سپاهی دانش در كسوت معلم‌ها، راهی روستاهای دورافتاده می‌شدند و دو سال خدمت می‌كردند و همیشه این جوان‌های روستا بودند كه یك‌باره عاشق خانم معلم شیك‌پوش و آلامد روستا می‌شدند. كیف چرمی‌اش را روی میز گذاشته است، میزی با روكش پلاستیكی محقر، آن گوشه هم، انتهای لوله بخاری نفتی از دیوار بیرون مانده است، فصل زمستان رفته است و گویا اواسط بهار است، روی تخته، تنها واژه‌ای كه خوانده می‌شود، «دوچرخه» است، همه دانش‌آموزها، دست‌ها را بالا برده‌اند، آماده پاسخ به پرسش خانم معلم، پرسشی كه «به دست باد» رفته است و امروز، خاطره بی‌ارزشی شاید باشد، اما «پسری در قامت بیرون‌مانده‌ترین عضو یك كلاس» از پشت پنجره با حسرت به میله‌ها، تكیه داده است، شاید، در حال تنبیه باشد، شاید، از كلاس درس جا مانده، اما هر چه هست، او شبیه‌ترین چیز به انسان است، شبیه‌ترین چیز به «بیرون‌بودگی، بیرون‌زدگی و بیرون‌ماندگی ابدی هر انسان از لحظه حال»، مثل تبعیدی نخستین، آدمیزاده‌ای كه، همیشه چیزی از او، بیرون می‌ماند، فاصله مظلومانه هر انسان با «كلاس درس»، با حاضر ماندن، حاضر زدن و حضور یافتن در برابر خانم معلم.

طرح خنده‌های مردانه‌ای كه مثل شبنم صبحگاهی، زود می‌پرد، حسن جوهرچی در پس‌زمینه محو عكس، در زیر نور كم‌سوی پنجره شیشه‌ای خانه به «تاب خوردن» فرزند دخترش، آوا، نگاه می‌كند: همه آلبوم‌های قدیمی دهه 60 و 70، از این عكس‌های «خودمانی، محو، یك‌باره و خنده‌رو» دارند؛ عكس‌هایی كه انگار همه انحناها و اعماق دوره تاریخی‌شان را روی فضای دو بعدی عكس، پنهان كرده‌اند. دهه‌ای كه داشت فرزندان متولد حوالی 50 را پدر می‌كرد، پسران دهه 60 را به ساكت‌ترین و محرومانه‌ترین شكل ممكن به دبستان می‌فرستاد و نوزادان متولد دهه 70 را روی تاب و گهواره، لالایی می‌داد، دهه‌هایی كه این روزها، دارند زخم‌هایشان را به ناسورترین شكل ممكن، افشا می‌كنند. ما زادگان چنین جهانی بودیم، با مردان، زنان، پسران، دختران و نوزادانی كه مظلومانه، در گوشه عكس‌ها، می‌خندیدیم، محو بودیم، آویزان می‌شدیم و تاب می‌خوردیم، و گاهی، تاب را به «خوردمان» می‌دادند، خانه‌های ساده، با دیوارهایی لخت و گاهی یك گلدان آپارتمانی در گوشه خانه. مرد این عكس، به فرزندش نگاه می‌كند، به ادامه‌دهنده راه و نام خانوادگی‌اش، به تكرارش، به نسل آویزان و همیشه «بهت‌زده»ای كه با گام‌های معلق و لك‌لك‌وار، به «فلو» شدن، از «فوكوس» خارج شدن و «بیرون رفتن عجیب پدر» از جهان، نگاه می‌كند. حسن جوهرچی با مهناز بیات، كه چهره‌پرداز است، ازدواج کرد و حاصل این ازدواج یک پسر به‌نام آلین و دختری به نام آوا است. مردی كه از «هفت سالگی»اش به شیرینی لب نزده بود و آشناترین چهره‌اش، صورتی گشاده با انبوه گیسوان و ریش‌های سیاه‌رنگ بود.

حالا اون دست‌ها كجاست، آخرین تصویر از دست‌های حسن جوهرچی: تصویری از «دست‌های آنژیوكت زده، اتیكت بیمار به دور مچ بسته و رهاشده» پدر كه پسرش آلین گرفته است، كه شباهت وحشتناكی با آخرین عكسی دارد كه برادر من از آخرین لحظات پدرم، روی تخت بیمارستان گرفت، عكسی كه «لمس آخر دست» بود، نوعی وداع فوتوگرافیك، ایماژ غروب نام پدر و غیبت قصه‌های خوب، بعضی از دست‌ها چقدر از خشونت و بی‌رحمی دنیا دور هستند، دست‌هایی كه بعدها در زندگی به مسیرهایی می‌روند كه هیچ‌گاه فكرش را نمی‌كردند و دست به كارهایی می‌زنند كه گمانش را هم نمی‌بردند. دست‌ها برای خودشان دوره‌ها و زندگی‌های پرفرازونشیبی دارند، نوزادی، كودكی و جوانی و سال‌خوردگی‌های خودشان را دارند. اما حقیقت اسرارآمیز، این است كه دست با بدن غریبه است و گاهی دست‌های سال‌خورده، نصیب كودك می‌شود و دست‌های نوزادی را به بدن پیرمردی می‌دهند. دست‌ها با ما هستند، ولی بدون ما و فراسوی ما به مسیرهای خودشان می‌روند. دست‌ها را گاهی باید بیشتر دید و بیشتر شناخت، دست‌هایی كه گاهی با بدن‌ها هم غریبه می‌شوند. گاهی باید پشت دست‌ها را داغ كرد، گاهی باید دست‌ها را گرفت و فشرد، گاهی باید دست روی دست گذاشت، گاهی باید دست به آسمان دراز كرد، گاهی باید دست انداخت، زمانی هم می‌رسد كه باید دست كشید. دست‌های پدرانه‌ای كه «معنای درد و دوای هم‌زمان» هستند. سپاس از آلین جوهرچی برای تصویر هراس‌آور و شبح‌گون یك دست كه روزی آشناترین و گرم‌ترین خانه بود.

شماره ۶۹۷

یک جواب دهید