کارتت را بازی کن رفیق!

63

سحر سرمست

شما را نمی‏دانم؛ اما موضوعی که این روزها روی اعصابِ من راه می‏رود، کارت زدن در ایستگاه‏های بی‎آرتی است. بله، همین کارت‏های جادویی که هم در مترو جواب می‏دهند و هم در ایستگاه‏های اتوبوس. کارت‏هایی که چند سالی می‏شود جای بلیت‏های بی‏ادعای قدیم را گرفته‏اند. کارت‏هایی که جای همه آن «بی‏نظمی‎ها» و به جای تحویلِ بلیت «پول دادن‏ها» را گرفته است. کارت‎هایی مزین به تصویر لاغر و دراز برج میلاد. کارت‏هایی که لابد پیام‎آور تمدن است. خوب است، نه؟ هوشمند شدن، سامان‏دهی شدن، قانونمند شدن خوب است و نشانه همان تمدنی که گفتم و یک زندگی شهری درجه یک است، می‏دانم. اما باور می‏کنید اگر بگویم گاهی همین کارت‏ها جوری روی اعصابم می‏رود که همان بی‎نظمی قدیم را ترجیح می‏دهم؟ نه این‏که با ظاهر جمع‌وجورشان _ که در هر کیف پولی به‌راحتی جا می‏شوند_ مشکلی داشته باشم، نه. درواقع مشکلم با مسئولانِ ایستاده بالای سرِ دستگاه‏های کارت‎زنی در ایستگاه‏‎های اتوبوس است. دقیقا همین عنوان سخت‌خوان و سخت‌فهم: «مسئولانِ ایستاده بالای سر دستگاه‏های کارت‎زنی در ایستگاه‏های اتوبوس». نمی‏دانم عنوان شغلی‎شان چیست؛ مسئولانِ کارت؟ نگهبانِ ایستگاه؟ پاسدارِ دستگاه؟ یا چه؟ البته مهم هم نیست. من‏که شخصا همان عبارتِ سخت‏خوان و طویل را ترجیح می‏دهم. باید همین‏جا اعتراف ‏کنم این افراد روی اعصابم راه که نه، رژه می‏روند. به جنبه اجتماعی‎اش هم کار ندارم؛ این‏که اشتغال‌زایی شده است و این انسان‏های به‌واقع شریف اگر آن‏جا کار نکنند، کجا کار کنند و این‎ها… اگر یادتان باشد، در شماره قبلی قرار گذاشتیم آپشنِ «جنبه شوخی» یا «جنبه اعتراف‏»مان را روشن کنیم و به خواندن مطالب این صفحه بنشینیم دیگر.
درواقع مشکل اصلی من با مسئولان ایستاده بالای سر دستگاه‏های کارت‎زنی در ایستگاه‏های اتوبوس حالتی است که به خود می‎گیرند. آن‏ها جوری ژست می‏گیرند که یک جلاد موقع شکنجه زندانی‏اش؛ بالای سرِ دستگاه می‏ایستند و تا زمانی که آن چراغ سبز به همراه صدای مسخره‎اش روشن نشود، آرام نمی‏گیرند. کافی است یک‎ بار، فقط یک‏ بار امتحان کنید. وای به وقتی‏که چراغ قرمز روشن شود؛ آن‎وقت است که باید در حالتِ نگاهشان دقیق شوید تا متوجه عرض این بنده حقیر بشوید. کاسه چشمشان پرخون می‏شود و سبیلشان را تاب می‏دهند و هرچقدر عجز و لابه کنید، کوتاه نمی‏آیند که نمی‏آیند. تا خود شب هم آن‏جا بایستید و تاکید کنید به جلسه و کار و زندگی‏تان دیر می‏رسید، بچه‏تان روی گاز است، یا از کار بی‏کار می‏شوید، یا چه می‎دانم عشقتان منتظر است و زیر آفتاب تابستان نفس کم آورده است، سر سوزنی از موضع خود کوتاه نمی‎آیند. حتی اگر بعدش هم مطمئنشان کنید این مسیر هر روزه‏تان است و فردا به جایش دو بار، اصلا سه بار کارت می‏زنید، باز هم قبول نمی‏کنند که نمی‏کنند. از آن بدتر وقتی‏ است که پانصد تومانی ناقابل را از کیف پولتان درمی‎آورید و مقابلشان نگه می‎دارید؛ به گمانم از دید آن‎ها این یعنی آخر شهروندِ بی‏نظم بودن، یعنی آخر بی‏تمدن‏ها، آخر بی‏فکرها، گستاخ‏ها. چراکه درنگ نمی‏کنند و به محض دیدنِ اسکناس‏های بی‏فرهنگ، گرز گرانِ نامرئی‎شان (که دیده نمی‏شود اما احساس می‏شود) را بالا می‏آورند و مجبورتان می‏کنند تا همان‏طور که اتوبوس‏های تر و تمیز و رنگ‏شده از مقابل چشمتان می‎گذرند، 10 دقیقه‏ای را در آن شلوغی و وانفسا به شارژ دوباره همین کارت‏های مزین به تصویر برج میلاد صرف کنید و به زندگی‏تان دیر برسید تا دل مسئولان ایستاده بالای سر دستگاه خنک شود و شما هم یاد بگیرید دیگر از این غلط‏ها نکنید و حالتان جا بیاید. هیچ معلوم نیست دقیقا خصومت شخصی‏شان با کدام قسمت داستان است؟ به آژیر چراغ قرمز آلرژی دارند؟ از قیافه‏ اسکناس‏ها خوششان نمی‏آید؟ از این‎که معطل شوید، لذت می‏برند؟ یا تا پای جان ایستانده‏اند سر پستشان و پیش‏تر برای نظم شهروندی و دفاع از حقوق اتوبوس و اتوبوس‏رانی قسم خورده‏اند؟! می‎دانم. احتمال می‎دهم حق را به مسئولان کارت داده‏اید، اما خودمانیم؛ از همه این‏ها که بگذریم، باید در گوشتان زمزمه کنم: بی‏نظمی کردن و به جای کارت زدن، پول دادن جوری به من کیف می‏دهد که احساس می‏کنم ساختارها را شکسته‏ام و اثری پست‏مدرن خلق کرده‏ام!! بله، دقیقا با همین دو علامت تعجب بخوانید. حتی سه علامتِ تعجب!!!

شماره ۷۱۸

یک جواب دهید