دنیای فانتزی یک عینکی

51

نمایشگاه! تو خیلی دوری، خــــــــیلی دوووووری…
شیما طاهری
نمایشگاه كتاب برای من از آن مكان‌های عجیب و غریب است! همیشه یک شور و ذوق وصف‌ناپذیری برای رفتن دارم و همیشه هم موقع برگشت خودم را لعنت می‌کنم. البته تا دو سال پیش اوضاع کمی بهتر بود. یك هفته مانده به نمایشگاه شروع می‌كردم به خریدن بن‌های كتاب این و آن، و همان روز اول راهی می‌شدم، در ایستگاه مصلی خودم را برای هر اتفاقی آماده می‌كردم و قاطی كمپوت آدمیزادهای مثلا كتاب‌خوان می‌شدم… لحظه‌های پرفشاری بود! اما ظاهر را حفظ می‌کردم، چون خودم را موظف می‌دانستم تا آخرین ریال بن‌ها را خرج كنم، حتی به قیمت خریدن كتاب‌هایی كه هیچ وقت حتی جلدشان هم تا نمی‌خورد. آن‌قدر می‌چرخیدم و از این غرفه به آن غرفه می‌رفتم كه بدنم پیغام low battery می‌داد، من هم دائم به خودم وعده ساندویچ كالباس و نوشابه زرد و ولو شدن روی چمن‌ها را می‌دادم كه از پا نیفتم. موقع برگشت هم با یک کوله مملو از کتاب همیشه تاکسی می‌گرفتم و تا رسیدن به خانه، به خودم و کتاب‌ها و کوله‌پشتی سنگینم لعنت می‌فرستادم. البته عمر این لعن و نفرین‌ها بیشتر از یک ساعت نبود و همین که پایم به خانه می‌رسید، دوباره داوطلب همراهی همه مسافران نمایشگاه می‌شدم.
اما امان از پارسال كه نمایشگاه كتاب رفت شهر آفتاب. مثل هر سال بن‌ها را جمع كردم و یك كوله پشتی ١٢ كیلویی انداختم روی دوشم و راهی شدم… همین كه از ایستگاه شهر آفتاب بیرون آمدم، خودم را لعنت كردم و همه شور و شعفم زایل شد… همه چیز از هم دور بود، خیلی دور بود… آن‌قدر دور كه من تا همین امروز نه بنِ کتاب هم‌كلاسی‌هایم را خریده‌ام، نه داوطلب همراهی کسی شده‌ام و نه توانسته‌ام با وعده ساندویچ و نوشابه و بستنی دلم را به رفتن راضی كنم…

دنیای فانتزی یک عینکی

بنفشه چراغی
من 13 سالگی‌ام را خوب به یاد دارم. همان زمان‌هایی كه با آی‌پاد نانوی نقره‌ای رنگم كُلد پلی گوش می‌دادم و تالكین پرست بودم و اتاقم پر بود از نشانه‌های واضح ابراز علاقه‌ام به ارباب حلقه‌ها و هری پاتر. دوم راهنمایی بودم و جهانم را فانتزی گرفته بود، سركلاس‌ها، بچه‌های بدشانس و… می‌خواندم و برایم مسئله‌ای حیثیتی بود كه اگر شده چشمانم كاسه خون هم شوند، سپیده سرنزده هر كتاب باید تمام شده باشد. آن زمان‌ها، نمایشگاه كتاب برایم بزرگ‌ترین و دردانه‌ترین پاتوق بود. سال تا سال چشم به راه می‌نشستم و موعد كه می‌رسید، هر روزش را مصلی بودم. خیلی از دوستانم را از همین نمایشگاه به ارث برده‌ام، وقتی با آن ولع نوجوانانه برای شكار آن جذاب‌ترین رمان‌های فانتزی، به نوجوان هم قد و قواره دیگری برمی‌خوردم كه با پلاستیكی پر از كتاب، عینهو همان‌هایی كه در دست خودم بود، باید سر تنها جلدِ باقی‌مانده «بِك» از نبرد با شیاطین، دوئل می‌كردیم. یادم نمی‌رود مادرهایمان را كه از گشت‌های ناتمامان میان نشرها خسته می‌شدند و می‌نشستند بیرون و با هم از اشتراكات فرزندانشان می‌گفتند.
حالا استخوان‌هایمان رشد كرده‌اند، هر كدام از آن نوجوان‌های عینك به چشم نمایشگاه گردِ آن سال‌ها، امروز یك جای دنیاییم و من هنوزم كه هنوز است، هر سال به نمایشگاه می‌روم. از سیل كتاب‌های انرژی مثبتی كه می‌خواهند جای رسالت روشن‌گری، آداب چگونه زیستن را به جماعت كتاب‌نخوان – كه خودشان را هر اردیبهشت می‌چپانند برای قاپیدن اندكی انتلكتی – دیكته می‌كنند، می‌گذرم و هر بار، بعد از گیر آوردن آن جگرگوشه‌های نایاب از دل انتشارات تخصصی، حتما سری هم به كتاب‌های «بنفشه» می‌زنم. به آن همه كتاب‌های عزیزدلی كه رویایی‌ترین برهه زندگی‌ام را مدیون ورق ورق قصه‌شان هستم.

یک جواب دهید