زمان بیکرانه

1193

پای صحبت سایه…

داستان نشستن پاي صحبت سايه و رساندن سلام مخاطبان هفته‌نامه به شاعر محبوبشان براي تحريريه چلچراغ داستاني بود کم‌وبيش شبيه عاشقانه‌هاي دست‌نيافتني «هزار و يک شب». اين‌که چند بار تا نزديکي اين امکان پيش رفتيم و هر بار به دليلي نشد، حکايتي است که گفتنش اگر هم خالي از لطف نباشد، دست‌کم اين‌جا، در پيشاني گزارش از ديدار او جايش نيست. اين‌بار هم اگر همت و همراهي بي‌دريغ مهرو ملالي عزيز نبود، بعيد نبود که باز اين فرصت از دست برود. اما دست‌آخر شد که يک روز صبح را در محضر سايه بنشينيم و با او هم‌کلام شويم. آن‌ها که امکان هم‌صحبتي سايه را داشته‌اند، مي‌دانند که با چه پرهيز و وسواسي حرف مي‌زند و چقدر اکراه دارد از اين‌که حتي کلمه‌اي بيش از آن‌چه بايد، بر زبان بياورد. احتمالا از سر همين وسواس سايه بود که صحبت را از جايي شروع کرديم که عموما تمامش مي‌کنند. از داستان ارادت هفته‌نامه به او. از داستان انتخاب مکرر او به‌عنوان چهره محبوب ادبيات در نظرسنجي از مخاطبان و از تلاش‌هاي ناکاممان براي بردن پيغام اين شور. سايه با شوخ‌طبعي هميشگي‌اش از علت پرهيز در ملاقات و مصاحبت هرروزه با دوست‌دارانش گفت…

سال گذشته عده‌اي با من تماس گرفتند و گفتند با دختر شما براي ديدارتان هماهنگ کرده‌ايم. من هم ديدم چاره چيست؛ گفتم تشريف بياوريد. آمدند نزديک 17 نفر اين‌جا. آقاي دکتر جلالي، نماينده ما در يونسکو اين‌جا بودند. يک چند دقيقه‌اي که گذشت، بهشان گفتند لااقل خودتان را معرفي کنيد. همه يکي يکي خودشان را معرفي کردند. همه هم يا شعر مي‌گفتند يا موسيقي کار مي‌کردند. بعد از 60، 70 دقيقه تازه تماس گرفتند که 14 نفر ديگر دارند مي‌آيند. معلوم شد اصل کار آن 14 نفر هستند. يک نفرشان آن پشت من نشسته بود که من اصلا نمي‌ديدمش. يکهو گفت که اگر اجازه بدهيد، ما نفري يک شعر براي شما بخوانيم. من بي‌اراده گفتم: «نه، شما را به خدا!»

حقيقت اين است که اين ملاقات‌ها عموما بي‌فايده است. اين ديدارها ديگر دارد براي عده‌اي جنبه سيرک پيدا مي‌کند. من زيادي عمر کرده‌ام. اگر با روند طبيعي 15، 20 سال پيش از دنيا رفته بودم، اين ماجرا پيش نمي‌آمد. الان همه احساس مي‌کنند يک آقايي هست که خيلي از چيزها را ديده است و با خيلي از آدم‌ها هم‌دوره بوده است، پس برويم با او حرف بزنيم. اخيرا هم که رسم شده است عکس سلفي بگيرند و بلافاصله هم در فضاي مجازي منتشر کنند. مي‌آيند اين کارها را مي‌کنند. خيلي زود هم فراموش مي‌شود و به هيچ دردي هم نمي‌خورد.

دنياي نه‌‌‌‌چندان قشنگ نو

و بعد کمي جدي‌تر از مختصات زندگي در دنياي جديدي گفت که چندان با خلق‌وخوي او نمي‌سازد و بيش از پيش باعث شده است که از نشستن در هر مراسم يا سخن گفتن در هر جمعي پرهيز کند و ترجيح بدهد بيشتر اوقات را تنها باشد.

اين سال‌هاي اخير خيلي من را سر بازار برده‌اند. آن کتاب خاطرات من که چاپ شد، يا آن کتاب شعري که اخيرا بدون اجازه من درآمده بود، خيلي من را سر بازار برده است. اينترنت هم که آمده و شما مي‌بينيد عکس‌هاي يک نفر در حالات مختلف به فراواني در فيس‌بوک و… منتشر مي‌شود. اين هياهو خلاف فطرت من است. من هيچ‌وقت نمايشي نبوده‌ام. اصلا از نوجواني اهل عکس و تفصيلات و اين‌ها هم نبودم هيچ‌وقت. جوان‌تر که بودم هم همين‌ عادت را داشتم. ما چند نفري بوديم که شب و روز با هم بوديم. به آن اندازه که اگر يکي از ما را جايي دعوت مي‌کردند، بقيه هم دعوت‌شده به حساب مي‌آمديم. وقتي جايي مي‌رفتيم با اين دوستان شاعرمان، معمولا حاضران اصرار مي‌کردند که آقاي نادرپور شما يک شعر بخوانيد، آقاي کسرايي، آقاي مشيري، آقاي اخوان، بعدترها فروغ و بقيه هم همين‌طور. اما به من نمي‌گفتند. خوش‌بختانه خيلي‌ها که اصلا نمي‌دانستند اين هوشنگ ابتهاج همان ه.ا.سايه است و پيش مي‌آمد که در حضور من از سايه انتقاد يا تعريف مي‌کردند؛ من هم خوب گوش مي‌دادم. آن‌هايي هم که مي‌دانستند من همان سايه هستم، متوجه بودند که من اين کار را نمي‌کنم و به من اصرار نمي‌کردند که شعر بخوانم. گاهي کسي که نمي‌دانست، فکر مي‌کرد اين نوعي توهين به من است که از من نمي‌خواهند شعر بخوانم، اما اين خواسته خود من بود. من مي‌گفتم من که صفحه گرامافون نيستم. من فقط وقتي احساس نياز کنم، شعر مي‌خوانم.

اين است که من مدت‌هاست در جواب اين دعوت‌ها يک کلمه مي‌گويم. سال‌ها پيش کشف کردم اين عبارت خيلي مفيد است. مي‌گويم «ان‌شاءالله!» اين يعني دست من نيست. يکي ديگر بايد اراده کند. اگر نشد، از چشم من نبينيد. چند تا از اين جمله‌ها هست. يکي هم اين است که وقتي مي‌پرسند حالتان چطور است؟ مي‌گويم «بهتر از اين نمي‌شود.» همه فکر مي‌کنند اين يعني همه چيز در بهترين حالت است، اما يک معني ديگري هم دارد، که يعني ديگر هيچ اميد بهبودي نيست.

بااين‌حال همه چيز را هم نمي‌شود به رسم زمانه و خلق سايه مربوط کرد. حقيقت اين است که مطبوعات رفته‌رفته اعتبارشان را بر سر بازار سود و زيان حراج کرده‌اند و اعتماد کساني را که هنوز وارد اين بازي کشنده سرمايه و فرهنگ نشده‌اند، از بين برده‌اند. گله سايه از يکي از مجلات معتبر که چند سال پيش باعث آزردگي او شده بود، باعث مي‌شود که همه او را در دوري از مطبوعات محق بدانند.

سردبير يکي از مطبوعاتي که چند سال قبل مصاحبه من را چاپ کردند و روي جلد هم يک تيتر جنجالي دروغ زدند، آمده بود اين‌جا. من از آن اتاق آمدم بيرون، ديدم بلند شدند ايستادند. گفتم: «نه بفرماييد بنشينيد. من بايد جلوي پاي شما بلند شوم.» خيلي تعجب کردند از اين حرف. گفتم: «من بايد جلوي پاي شما بلند شوم که شما با اين جرئت دروغ مي‌نويسيد.» گفتم اين جمله «من هنوز سوسياليستم» را که شما تيتر جلدتان کرده‌ايد، چه‌کسي در زندگي از من شنيده؟ من که خودم يادم نمي‌آيد پيش خودم همچين ادعايي کرده باشم. من اين‌قدر مي‌فهمم که بدانم براي داشتن همچين ادعايي چقدر بايد خواند و کار کرد. همان‌طور که نمي‌گويم من شاعر فلاني هستم، اين را هم نمي‌گويم. گفتم فکر کرده‌ايد با اين کار به کجا مي‌رسيد. خيلي که پيشرفت کنيد، مي‌شويد يکي مثل اين مدير روزنامه کيهان! خود اين آقا به من گفت با اين تيتر و طرح جلد تيراژ ما دو برابر شد. با همين قبيل کارها. حالا اين را هم بگويم. خيلي‌ها بعد از آن تيتر دروغ به من مي‌گويند آفرين، تو چه جسارتي به خرج دادي که اين حرف را زدي. الان اين جزو افتخارات من شده. من هي مي‌گويم من اصلا اين را نگفته‌ام.

يا مثلا بعد از بيرون آمدن کتاب خاطرات «پير پرنيان‌انديش»، وقتي که هنوز خيلي‌ها کتاب را نخوانده بودند، زنگ زده بودند به اين و آن که فلاني درباره تو بهمان چيز را گفته است، بيا در مجله ما جواب بده. به حسين عليزاده گفته بودند ابتهاج به تو توهين کرده است. خودش نوشته است که «گفتم کجا؟ کتاب را بياوريد من بخوانم. کتاب را آوردند، ديدم دقيقا برعکس است. اگر من به حرف اين‌ها گوش داده بودم و جواب داده بودم، تا آخر عمر شرمنده بودم.»

بر سر بازار

احتمالا براي هر شاعري که ه.ا. سايه نباشد، اين بودن مداوم در رسانه‌ها و جنجال‌هاي مداوم پيرامونش مي‌توانست جذاب باشد. براي شاعري که راز سنگر و ستاره را نداند، نشستن روي جلد يکي از مجلات اصطلاحا روشن‌فکرانه ايران افتخاري است بزرگ و دو برابر کردن تيراژ آن مجله اسبابي براي تفاخر بيشتر. اما وقتي درباره سايه حرف مي‌زنيم، هيچ چيز شبيه ديگران نيست…

الان من را خيلي‌ها مي‌شناسند. در کوچه به من سلام مي‌کنند، سر کرايه تاکسي يا پول سبزي با من تعارف مي‌کنند که فلاني شاعر است و فلان است. اما آيا اين‌ها امتياز است؟ اين‌ها که فضيلت نيست. بين آدم‌هاي تحصيل‌نکرده دوروبر ما انسان‌هاي فوق‌العاده‌اي هستند. حيف که ما ياد نگرفته‌ايم دنبال آدم بگرديم. داريم دنبال مدرک دانشگاهي يا شغل فلان مي‌گرديم. دوستي داشتيم که از ابتدايي با هم هم‌کلاس بوديم. در کنکور در سراسر ايران نفر ششم شد، بعد هم شد کارمند عالي‌رتبه شرکت نفت. خب مثل بقيه آدم‌ها مرد. در بهشت زهرا يک نفر آمد بر جنازه‌اش نماز ميت خواند و رفت. اصلا کسي نبود جنازه‌اش را از زمين بلند کند، بگذارد داخل آمبولانس. من مطمئنم ديگر هيچ‌کس سر خاکش نرفته است. دو هفته بعدش داشتم از در خانه‌اش رد مي‌شدم، ديدم چراغش روشن است. يعني وارث بلافاصله رسيده بود! اين رفتاري است که دارد با آدميزاد مي‌شود. اين آدم فوق‌العاده بود. بي‌نظير بود. اما اصلا کسي دنبال آدم نمي‌گردد. همه ما اين‌طوريم. آدم‌ها غريب و بي‌پناه مانده‌اند. دارند در خودشان مي‌پوسند.

عالمي ديگر بايد ساخت

هوشنگ ابتهاج احتمالا آخرين بازمانده از تبار شاعراني است که شعر را نه فقط به قصد شاعرانگي، که از سر درد مي‌سرودند. تبار کهن شاعراني که هنر برايشان چيزي بيش از يک بيان صرف احساسات بود. شاعراني که شعر را ابزاري زنده و کارآمد مي‌ديدند براي درانداختن طرح نوي جهان؛ براي توصيف شوق به ساختن عالمي ديگر و آدمي ديگر. شاعراني که شعر برايشان جايي درست در همسايگي ايمان به امکان جهاني بهتر خانه ساخته بود. در دنيايي که هر روز از صبح تا شب، از راهروي رسانه‌هاي مختلف کوچک و بزرگ، با رنگ‌ها و اندازه‌هاي گوناگون خبر از مرگ آرزوي شيرين دنياي بهتر مي‌دهد و آرمان‌گرايي را زائده‌اي غم‌انگيز باقي‌مانده از عصري که هنوز بشر به اندازه کافي رشد نکرده بود جا مي‌زند، سايه احتمالا آخرين سنگر کساني است که هنوز تن به اين حقارت نداده‌اند.

قدر مسلم اين‌که هنوز گونه ديگري از زيستن شاعرانه وجود دارد که پيوندش را با خيابان قطع نکرده است و توانسته بدون آلوده شدن به اين زاويه يا آن زاويه قدرت مسيري مستقل پيدا کند و پيوسته فرياد توده‌اي باشد که در آرزوي ساختن جهاني تازه است؛ مي‌تواند انگيزه‌اي براي کساني باشد که هنوز به هنر آرمان‌گرا باور دارند. اين‌که مي‌توان در ميان هياهوي صاحبان قدرت و رسانه فرياد کساني شد که از آن محروم‌اند. به‌خاطر اين حقيقت است که امروز سايه چيزي بيش از فقط يک شاعر است. نمادي است که تمام آن هنر آرمان‌گراي انقلابي گذشته در آن متبلور شده است و هر کس دنبال شاهد زنده‌اي از آن شيوه هنر مي‌گردد، او را در ذهن تجسم مي‌کند.

اما آوار آزارنده اين جهان تهي را نمي‌توان از ياد برد…

چند نفر از اين آدم‌ها که به من مي‌گويند آرمان‌گرا، خودشان پي آرماني هستند؟ نه آرمان من؛ که هر آرماني. انگار ماجرا اين است که مثلا مي‌گويند يک همچين آدمي هست! ببينيد چقدر سماجت دارد سر آرمانش. هنوز مي‌گويد مرغ يک پا دارد! اين برايشان همان‌قدر که ستودني است، مسخره کردني هم هست. مي‌شود اين‌طور درباره‌اش فکر کرد که فلاني هنوز هم در جهل مرکب است . هنوز خيال مي‌کند مي‌شود دنيا را درست کرد.

همين ديروز دختر جواني اين‌جا بود. بسيار هم بااستعداد، اما به‌کلي نااميد از همه چيز. هر دو اتفاق نظر داشتيم که دنيا ديوانه‌خانه است، اما او معتقد بود اصلا درستش همين است. هميشه همين بوده و هيچ کاري‌اش هم نمي‌شود کرد. او در دلش دارد مرا مسخره مي‌کند. با خودش مي‌گويد اين بابا هم آدم مرتجع دگمي است که هنوز روي حرفش مانده است. شما مي‌بينيد که امروز ايدئولوژي داشتن اصلا يک ويژگي منفي است. اصلا اخ است! اين را دارند جا مي‌اندازند. من مي‌گويم آخر مگر مي‌شود آدم بدون ايدئولوژي باشد. به‌هرحال هر کسي به يک چيزي باور دارد. حالا يا يک ديني است يا يک باور سياسي است يا يک سنت خانوادگي است يا هر چيز ديگر…

دوستي داشتيم که بيمار بود. من مي‌دانستم که بيمار است، اما خودش نمي‌دانست؛ الان هم مرحوم شده است. آدم بي‌ادعايي بود که زندگي ساده‌اي داشت و دکاني! آشناي ديگري داشتيم که اين‌ها با هم اين‌جا ملاقات کردند. اين آشناي ما مي‌گفت: «من آرزويم اين است که يک اينترنت بدون فيلتر داشته باشم، بروم دانشگاه درسم را بدهم و…» اين دوست مرحوم ما گفت: «آقاي فلان! همين؟ ما در سن شما بوديم مي‌خواستيم دنيا را عوض کنيم. حالا شما فقط مي‌خواهيد امور داخل خانه‌تان حل شود؟ اين‌که آرزو نشد واقعا!» ما به اين‌جا رسيده‌ايم.

 با همه خوش‌بيني که من به جوان‌ها دارم، روند کار طوري است که بشر دارد به يک سمت و سوي خاصي کشيده مي‌شود. درکل جهان دارد به‌عمد و حساب‌شده کوشش مي‌شود که مردم به زندگي روزمره و آب و علف خودشان قانع شوند و اصلا عادت کنند. هر چه جلف‌تر بهتر! آن‌ها که قدرت را به دست دارند، خوب فهميده‌اند که مشکل از انديشه کردن انسان‌هاست. بايد انديشه کردن را از آن‌ها گرفت. انسان بايد مشغول همين آب و علفي باشد که با قطره‌چکان به او مي‌دهند، مبادا که يک لحظه دراز بکشد و با خودش انديشه کند. تمام انقلاب‌ها و تحولات از همين يک لحظه انديشه کردن‌ها آغاز مي‌شود. دارند علاج واقعه را قبل از وقوع مي‌کنند. از مد گرفته تا زندگي روزمره، سعي مي‌کنند تمام مدت ذهن آدم‌ها را مشغول کنند. بدتر از همه کاري کرده‌اند که براي داشتن حداقل‌هاي يک زندگي بايد صبح تا شب دويد. اصلا يک دوره‌اي است که يک بردگي خودخواسته‌اي شروع شده. سابق بايد يک نفر را به‌زور به بردگي مي‌گرفتند. الان ما داوطلبانه خودمان را برده مي‌کنيم. خودمان را به مراکز قدرت و نان نزديک مي‌کنيم و التماس مي‌کنيم که يک تکه نان هم جلوي ما بيندازند. الان هنرمندها را هم به استخدام خودشان درآورده‌اند.

در گمان ما گذشت که براي کسي که سروده است «بسان رود/ که در نشيب دره سر به سنگ مي‌زند/ رونده باش/ اميد هيچ معجزي ز مرده نيست/ زنده باش» اين همه نااميدي از جهان و کار جهان کمي غيرعادي است…

البته من مطمئنم کساني هستند که ما از کنارشان رد مي‌شويم. گاهي به من زنگ مي‌زنند با اصرار بسيار زياد. گاهي چند ماه چند سال تماس مي‌گيرند. من هم بالاخره زير بار مي‌روم و مي‌گويم بيايند. آدم مي‌بيند اولا اين‌ها چقدر خوب خوانده‌اند. اين را مني مي‌گويم که از 9 سالگي روزي400، 500 صفحه کتاب خوانده‌ام؛ درباره همه چيز، از تعمير راديو و بيماري صرع تا کتاب فلسفي. با اين همه يک جوان مي‌آيد با من صحبت مي‌کند. من گاهي تا چهار برابر سن او عمر دارم؛ سه برابر عمرش سابقه شعري دارم. اما سر يک موضوعي با جسارت به من مي‌گويد نه، اين‌طور نيست که تو مي‌گويي! ببينيد، اصلا مهم نيست که من درست مي‌گويم يا او. همين که به من جواب رد مي‌دهد، يعني اين آدم مرعوب من نيست. اين عالي است. حالا خيلي وقت‌ها هم هست که واقعا هم دارد درست مي‌گويد. هستند اين جوان‌ها خوش‌بختانه. ما نمي‌بينيمشان. يا مثلا وضعيت زنان. در همين لحظه اگر راديو را باز کنيد و بگويد کابينه کشور تماما عوض شده و يک کابينه با زن‌ها تشکيل شده است، من مي‌پذيرم، چون لايقش هستند. الان نيمي از رشته‌هاي فني اين مملکت را دارند دختران درس مي‌خوانند.

اين دل‌خستگي از دنياي امروز البته به معني آن نيست که شاعر ارتباطش با آن را قطع کرده باشد، اما به‌خوبي مي‌بيند که اين دنياي تازه دارد چه بر سر قديمي‌ترين رفيق او، زبان فارسي، مي‌آورد…

خانم لوينسون آمريکايي که برنامه گل‌ها را جمع‌آوري کرده و روي اينترنت آرشيو کرده است، آمده‌ بود اين‌جا که يکي از برنامه‌هاي بنان را که خودش نداشت، از من بگيرد. گفت: «ئه! شما با کامپيوتر کار مي‌کنيد؟» اصلا انتظار نداشت يک پيرمرد با کامپيوتر کار کند. ولي شما ببينيد، مثلا به واسطه وجود کامپيوتر، خواسته يا ناخواسته، زبان انگليسي دارد در همه جا گسترده مي‌شود. البته قابليت‌هاي خود زبان هم هست، اما همين الان نگاه کنيد ببينيد در زبان من و شما واژه‌هاي انگليسي مربوط به کامپيوتر دارند چه مي‌کنند. من نگراني‌ام اين است که 100 سال ديگر مثلا فقط يک‌سري متخصص باشند که زبان فارسي را بلد باشند. اصلا اين زبان ديگر وجود نداشته باشد. يک چندتايي متخصص باشند که ما مثلا يک کتاب ببريم پيششان بگويند بله، اين کتابي است مال خواجه حافظ شيرازي که قبلا شب چله از تويش فال مي‌گرفتند. آن متخصص کتاب را بخواند و با زبان آن زمان براي ما تعريف کند. يا مثلا چيز خطرناک ديگر اين زيرنويس‌ فيلم‌هاست که به زبان عاميانه انجام مي‌شود. اين دارد پدر زبان فارسي را درمي‌آورد. آرام آرام دارد اصلا شکل کلمه‌ها عوض مي‌شود. من اصلا گاهي نمي‌توانم اين‌ها را دنبال کنم. خيلي از آن‌ها را تا مي‌خواهم متوجه شوم، گذشته است. نوشته بودند «ميان»، من بايد با خودم فکر مي‌کردم اين ميان يعني وسط يا يعني مي‌آيند. من آدم بدبيني نيستم، اما گاهي فکر مي‌کنم اين حساب‌شده است. يعني يک هدفي پشتش است. اين‌طور هم که نباشد، به‌هرحال نتيجه همان است، فرقي ندارد.

من آن سال‌هاي قبل از انقلاب برنامه‌اي داشتم به نام گلچين هفته. در آن روزهايي که جامعه آشوب بود و هيچ کاري نمي‌شد کرد، من با آن برنامه حرفم را با استفاده از ادبيات کهن مي‌زدم. الان هم معتقدم لازم است هر روزنامه و نشريه‌اي يک صفحه‌هايي براي اين کار داشته باشد.

بعيد است کسي در اين ملک بتواند از فرهنگ و آرمان سخن بگويد و پاي سياست رسمي به ميان نيايد. خود هوشنگ ابتهاج سال‌هاي زيادي را به واسطه مواجهه با همان فرهنگ رسمي از کار و زندگي آزادانه محروم مانده است. شايد از سر همين است که نمي‌تواند بي‌گله از آن حرف بزند…

اين‌جايي که من زندگي مي‌کنم، 10 خانوار هستند، 10 تا مالک دارد. آمده‌اند پلاک بزنند که اين‌جا خانه فلاني است (کاشي چهره ماندگار). من داد زدم سرشان چه کار داريد مي‌کنيد؟ چي را مي‌خواهيد جبران کنيد؟ اين‌جا مالک دارد. ما اسممان را روي زنگ نمي‌نويسيم که اسباب زحمت همسايه‌ها نشود، تو مي‌خواهي پلاک بزني اين‌جا خانه من است؟

يک‌سري چيزها را نمي‌شود به زبان آورد، چون در به زبان آوردنش نوعي تقاضاست. من از اين خيلي پرهيز دارم. الان هم که با شما حرف مي‌زنم، به اين خاطر است که مي‌دانم دستتان به جايي بند نيست که حرف زدن من را نوعي تقاضا حساب کنند. اگر شما يک سمت شبه‌دولتي داشتيد، من اين حرف را نمي‌زدم.

در يک مراسم رسمي يک مقام رسمي خيلي مفصل حرف‌هايش را زد و خيلي درباره شعر من تعريف کرد. من گفتم من بايد امروز حرف بزنم. دوستان مي‌دانند من پروا نمي‌کنم. اين واقعا يک کار حداقلي است. رفتم پشت تريبون و بلاهايي را که به سر خود من آورده بودند، به کنايه گفتم. حالا بعدش من کار ديگري هم کردم. رفتم کنارش گفتم شما عامل اصلي توقيف فلان کتاب من هستيد. من در آن کتاب فقط کارهايي را که  شما کرده‌ايد، توصيف کرده‌ام. يک کلمه غير از توصيف کارهاي شما در آن نيست. اگر بد است، معني‌اش اين است که کارهايي که شده، بد است. گفتم لازم نيست شما برويد در راديو و تلويزيون استغفار کنيد. همين‌جا که ايستاده‌ايد، بين همين آدم‌هاي دوروبرتان بگوييد ببينم من اشتباه مي‌کنم؟ مثلا شما با موسيقي مخالفت نکرديد؟ من در آن کتاب گفته‌ام: به محض آمدن «گيسوي چنگ و گلوي ني بريد»ند. شما جلوي موسيقي را نگرفتيد؟ شما جواناني را که ساز حمل مي‌کردند، دستگير نکرديد؟ اگر نکرديد، جلوي همين جمع بگوييد، تا من هم بگويم غلط کردم آن شعرها را گفتم. گفتند که بالاخره کنسرت که هست در کشور. گفتم بله هست، اما شما مي‌خواهيد که باشد؟ مردم مي‌خواهند باشد، به شما فشار مي‌آورند تا بالاخره از هر 10 تا يکي را به حال خودش مي‌گذاريد. اين حرف‌ها چيزي نيست. گفتنش افتخاري نيست. اين‌ها را بايد گفت! مگر من را چه‌کار مي‌توانند بکنند؟

اما آيا همه تلخي انجام هنر در اين سرزمين را مي‌شود به سياستمدارانش تقليل داد؟ سرنوشت ادبيات ما واقعا تا اين اندازه به سياستمداران گره خورده است؟ اين نوعي تبرئه بي‌مورد از مردمي نيست که گاه با دست ياري و گاه با سکوت قدرتمندانشان را در خنجر زدن به فرهنگ کمک کرده‌اند؟ تلخ بودن اين حقيقت چيزي از حقيقت بودنش کم نمي‌کند…

شما با خواجه حافظ شيرازي درددل مي‌کنيد. قسمش مي‌دهيد به شاخ نباتش. هم‌دم تنهايي‌هاي شماست. اما با او چه کرديد؟ حافظ مي‌سرايد «بهار مي‌گذرد دادگسترا درياب/ که رفت موسم و حافظ هنوز مي نچشيد». اين دادگسترا را دارد به کسي مي‌‌گويد که گردن چند هزار نفر را زده است. خب چه‌کسي قرار است اين رنج حافظ را جواب بدهد؟ حکيم ابوالقاسم فردوسي يک نسخه از شاهنامه را زير بغل گرفت و از طوس فرار کرد. امروز ما يادمان رفته با فردوسي چه کرديم. هي از اين مي‌گوييم که فردوسي فرهنگ ما را نجات داد و چنين کرد و چنان. اين‌هايي که اين کار را با فردوسي کردند، پدران و اجداد ما بودند. اين خط را بگيريد و بياييد تا امروز.

چلچراغ 724

یک جواب دهید